بِن تِن و بچه هامون (قسمت ۲)

🌸تقدیم به بانویی که رمز زندگی من است؛ نرجس(س)
و یگانه زیبا نازنینم؛ شادِن
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
آقای کیانی مثل همیشه آرام و خوش برخورد گفت: دست شما درد نکنه خانم مهندس! اصلا حواسم به مدرسه ی نرجس نبود😔،بله امسال باید بره پیش دبستانی .الان با خودش میرم ،اسمشو مینویسم،خدا از خواهری کم تون نکنه.
در محوطه پشت آپارتمان ،سالار در حال بررسی کردن ماشینش بود، که یاسین سلام کرد.
یاسین: سلام
سالار: سلام
یاسین: چکار میکنی؟
سالار: واقعا نمیدونی،ی کم نگاه کن جااانم میفهمی
یاسین: خب ،ماشین رو میبینم ،نیم ساعته داری انگشتت رو،توی پنجره ی ماشین میکنی،آخه چرا!؟
سالار: چون ماشین خودمه😒
یاسین: مگه من گفتم نیست😳 سالار خان! درِ این ماشین ها باز نمیشه،نگاه کن چون لولا کنارش نداره.پِرِسیه
سالار کم آورده بود گفت: خواستم ی امتحان کنما
مهیار:مامانِ یاسین رو دیدم،داشت به خانم صبوری میگفت: یاسین رو موعود ثبت نام کرده
سالار: موعود چیه!؟
مهیار: اسمِ پیش دبستانی سر کوچمون دیگه
سالار: من که همه چیزو بلدم نمیرم پیش دبستانی
مهیار: حرفا میزنی ها،بالاخره باید بری تا کلاس اول ثبت نام ات کنن
سالار: تو چی؟ میری اونجا؟
مهیار: هیچ حرفی تو خونه نشده،شاید مادرم فراموش کرده،چون الان همه به فکر مادرم هستند
سالار: آخ آره،بهتر که یادشون رفته،نری بهتره باید مثل مهد کودکی ها شعر بخونیم،دست بزنیممثلِ نوزادا باهامون رفتار میکنن
مهیار: فکر نکنم
سالار: فکر بکن،من که نمیرم….بخوان شخصیتمو کوچیک کنن😒
مهیار: با شعر خوندم شخصیتت کوچیک نمیشه

✅ادامه دارد…ان شاء الله
پرستو مروجی

1+

پاسخ دهید


× 1 = 2