بِن تِن و بچه هامون (قسمت ۱)

🌸تقدیم به بانویی که رمز زندگی من است؛ نرجس(س)
و یگانه زیبا نازنینم؛ شادِن
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
سلام خانم صبوری جان! احوال شما؟ مهدیه جون و محمد حسین کوچولو خوبن؟
خانم صبوری: الحمدلله،شکر ،شما چطورین؟ یاسین جون خوبن؟
مادر یاسین: همه خوبیم،ممنونم،
خانم صبوری جان! دیروز رفتم پیش دبستانی « موعود» همون که سر کوچه مونه، با مدیرش صحبت کردم و فضا رو هم دیدم،بنظر من جای مناسبی بود برای ثبت نام بچه ها.نور و رنگ کلاس ها هم خوب بود، وسایل بازی شونم استاندارد بود و گفتند در هر کلاس فقط ۲۰ نفر ثبت نام میکنند و ۳ کلاس هم بیشتر ندارند.
من یاسین جون رو پیش ثبت نام کردم،گفتم پُر نشه،بچه ام بمونه!
خانم صبوری: چه خوب! من وقت نکردم ی سری برم ، محمد حسین خیلی وقتمو پُر میکنه،دوست داشتم مهدیه رو با خودم ببرم،ببینم خوشش میاد یا نه!؟ هر چند چون نزدیک خونه اس بنظرم نعمت بزرگیه و هزینه ی سرویس هم حذف میشه.
مادر یاسین: شما درست میگین ولی یاسین اینطور نیست تا الان هر تصمیمی گرفتیم،انجام داده،اهلِ اعتراض و سخت گیری نیست،دخترها فرق دارن تا خودشون نبینن و نپسندن محاله قبول کنن 😉عزیزم مثل خودمون
خانم صبوری: باشه عزیزم من امروز با پدر مهدیه صحبت میکنم اگر پذیرفت فردا میگم ببردش و باز اگر پسندید،پیش ثبت نام کنند تا خیالم از پیش دبستانی مهدیه راحت بشه،راستی به آقای کیانی هم بگیم،شاید در جریان نباشه.
مادر یاسین( با تعجب) آقای کیانی!؟!؟؟!
خانم صبوری: بله همین بنده خدا که زحمت ساختمون رو میکشه.
مادر یاسین: آهاااان بله،خب چرا به ایشون بگیم؟ نکنه باید با ایشون هماهنگ کنیم😉😉
خانم صبوری: از دست شما،☺️ نه پارسال خانم شون به رحمت خدا رفتند دخترش چند روزی منزل ما بود تا اوضاع آروم بشه😔اون موقع متوجه شدم دخترشون همسن مهدیه ی ماست،فقط ی کم ریز نقش تره.
مادر یاسین: آه طفلی😔😔درست میگین حتما هم به ایشون میگم،مَردها زیاد سر در نمیارن.
خانم صبوری: لطف میکنی عزیزم با اجازه من برم که حتما محمد حسین حسابی مهدیه رو اذیت کرده.
مادر یاسین دکمه ی پارکینگ آسانسور را زد تا با آقای کیانی صحبت کنه.

🍃ادامه دارد…….. ان شاالله

پرستو مروجی

2+

پاسخ دهید


× 9 = 54