بحران عدم اعتماد بنفس

مقایسه تطبیقی جامعه سنتی و شبه مدرن ایرانی

انتشار مقاله «بحران اعتماد» در روزهای پایانی سال ۸۵ ظاهراً به آن اندازه استعداد داشت تا برخی قاریان از آن تلقی «شیفت»! نویسنده از موضع اصلاح طلبی به محافظه کاری نمایند. (۱)

از جمله دوست محترمی بنام «رضا پور» از قم ذیل این مقاله در سایت وزین انتخاب خطاب به نویسنده فرموده اند:

«جنابعالی را به عنوان یک روزنامه نگار واقعیت گرا می شناسم وخاطره مصاحبه های انجام گرفته شما با اصحاب سیاسی کشور در تلویزیون هما را یکی از نقاط عطف رسانه ای کشور تلقی می نمایم .این مصاحبه ها در زمان خود تبدیل به یکی از زیبا ترین نمودهای آگاهی بخشی به عنوان رسالت اصلی رسانه های جمعی به صورت بی طرفانه گردیده ودر خاطره ها خواهد ماند. پس از تعطیلی هما جنابعالی در مقالات ومصاحبه های خود رویکرد جدیدی را در پیش گرفته وبه عنوان یک تحلیل گر وتئوریسین به ایفای نقش پرداخته اید که با توجه به سابقه کاری شما عملی خالی از اشکال است . ولیکن با ایفای این نقش از رسالت ژورنالیستی خود فاصله گرفته وعملا وارد جناح بندی های سیاسی کشور شده اید و به تکرار ادعاهای جناحی خاص پرداخته اید (البته این کار نیز حق شما است ) اوج این عمل را در مقاله بحران اعتماد می توان مشاهده کرد.»

همچنین دوستی دیگر (جناب آقای پرویز پدرام) با تقبل زحمت تحریر مقاله ای تحت عنوان «بحران اعتماد یا توهم اعتماد؟» نقد خود نسبت به براهین متخذه در آن مقاله (بحران اعتماد) را با طرح سوالاتی به چالش گرفته ازجمله آنکه در فرازی از نوشته خود خطاب به اینجانب پرسیده اند:

«چرا در غالب نوشته ها و اظهار نظرهایتان در تبیین تحولات جامعه ایرانی، اقشار غیر سنتی را آماج حملات خود قرار می دهید ولی هیچ اشاره ای به نواقص سنتی ها نمی کنید؟چگونه شده است که قشر سنتی مورد علاقه شما، نسلی بی خاصیت از نظر شما !!! را تولید کرده است؟آیا همین نقیصه، شما را از اینکه بقیه رفتارهای آنان نیز از جمله به خیابان آمدن یا نیامدن بر اساس اعتماد و عدم اعتماد به این و آن مشکل آفرین باشد، نگران نمی کند؟ آیا حفظ سنت های گذشته لزوماً پدیده مثبتی است؟»

مقاله بحران اعتماد یا توهم اعتماد؟ ـ پرویز پدرام:

http://www.sokhan.info/Farsi/PBohran.htm

ظاهراً داوری این دست از دوستان مبنی بر تغییر موضع نویسنده از اصلاح طلبی به محافظه کاری بازگشت به همان حاکمیت «منطق باینری» استناد شده در مقاله بحران اعتماد دارد که در دیالکتیک صفر و یک نمی توان منتقد جبهه خودی بود و مضافاً آنکه نمی توان جبهه مقابل را ریخت شناسی کرد تا جائی که از این ریخت شناسی تلقی گشاده روئی نسبت به مواضع و عملکرد محافظه کاران استشمام شود!

ابتداً باید این نکته نه چندان غریب را گوشزد کنم که در یک تحلیل کارشناسانه، لحاظ حُب و بغض ها محلی از اعراب نباید و نمی تواند داشته باشد. لذا و بر همین اساس نباید رمزگشائی از نقاط قوت رقیب و آسیب شناسی جبهه خودی را حمل بر فروش جبهه خودی و الحاق به جبهه مقابل کرد.

نقادی کارشناسانه تنها ناظر بر واقعیات است و علائق خارج از حوزه نقد قرار دارند.

آیا اعضا دو حزب دمکرات و جمهوریخواه آمریکا گزارش کارشناسانه بیکر ـ همیلتون در خصوص راه های برون رفت آمریکا از بحران عراق را که تصادفاً ضمن اعتراف به توانمندی های ایران، توصیه اکید بر الزام و بلکه اجبار کاخ سفید به مذاکره با تهران داشت را حتی برای لحظه ای می توانستند حمل بر اصول فروشی یا بی توجهی «بیکر و همیلتون» به جبهه خودی و پُر توجهی به مواضع و منافع ایران، نمایند؟

بر همین مبنا بود و هست که اینجانب هرگز متوجه نشدم جناب آقای پدرام از کجا به این نتیجه رسیده اند که: «اقشار سنتی مورد علاقه نویسنده بوده» و جناب آقا یا سرکار خانم رضاپور نیز از مقاله «بحران اعتماد» استنباط شیفت موضع نویسنده را کرده اند؟

این در حالی است که نویسنده نه به صفت طبقاتی و نه به اعتبار جنس و ماهیت دین ورزانه، مؤانست و مجالستی با خوانش محافظه کارانه از سیاست و دین ندارد.

گذشته از آنکه تجربه تلویزیون هما لااقل باید ایشان را به یقین می رساند که اینجانبان در این تلویزیون علی رغم وسواس جدی در لحاظ منافع ملی و ایجاد عدالت رسانه ای برای جمیع جناح های مشروع داخلی نهایتاً بدلیل وجود همان عنصر عدم اعتماد محافظه کاران به غیر خودی ها محکوم به تعطیلی تلویزیون هُما شده و با ابلاغیه رسمی وزارت ارشاد، قانوناًً محروم از انجام مصاحبه با کارشناسان داخل کشورمان کردند.

البته امیدوارم از این اعتراف، داوری مذموم تلقی شدن محافظه کاری یا دین ورزی محافظه کارانه مستفاد نشود و لااقل تا همین حد به صراط های مستقیم دکتر سروش تاسی شود تا محافظه کاران نیز از صراط مطمح نظر خود به آغوش حقیقت برسند!

اما صرف نظر از سوتفاهم فوق موظفم دیگر پرسش های جناب آقای پدرام را نیز در حد بضاعت پاسخگو باشم.

ایشان طی مقاله خود ۹سوال را مطرح کرده اما ظاهراً کم توجهی ایشان به مقاله «بحران اعتماد» ذهن نقاد ایشان را به خطا برده و همین امر پرسش های زیادی را برای ایشان فراهم کرده. به همین دلیل معتقدم پاسخ گوئی به ۲ پرسش نخست استعداد آن را دارد تا دیگر پرسش ها یا ابهام های ایشان را نیز تا حدودی مرتفع نماید.

جناب آقای پدرام در سوال نخست خود پرسیده اند:

« فکر می کنید محافظه کاران (دسته چاقو) از پایگاه اجتماعی به زعم حضرتعالی ۷۰۰ ساله خود (تیغ چاقو)!!! صرفاً برای بریدن دست و زبان ظالمان و مخالفان دین خدا و اسلام و توهین کنندگان به آن استفاده می کنند یا اینکه بعضاً در قامت مخالفان خود لباس مخالف دین پوشانده و از این تیغ بُرنده برای مقاصد قدرت طلبانه نیز بهره می جویند؟

پاسخ به این پرسش جناب آقای پدرام تنها یک «آری» است.

بله ـ محافظه کاران از پایگاه اجتماعی خود بعضاً و به جفا برای مقاصد قدرت طلبانه خود نیز بهره برده و می برند.

این نکته چندان مستتر و پنهانی نیست و بر موارد متعدد تاریخی از این بزه سیاسی می توان انگشت گذاشت. کمااینکه در همان مقاله بحران اعتماد نیز تاکید شده بود:

« وقتی جامعه سنتی در مقام دفاع از مقدسات خود شورمندانه دست به تظاهرات اعتراضی در سطح خیابان ها می زند هم زمان فرصت لازم جهت بهره برداری از فضا بنفع خود را نیز فراهم می کند.»

طبعاً عقبه سیاسی و کانون قدرت محافظه کاران (دسته چاقو) به اعتبار چنین حضور قدرت نمایانه ای از بدنه اجتماعی شان، فرصت آن را خواهند یافت تا با اتکای بُرندگی حاضر در صحنه «تیغه چاقویشان» برداشت های صواب یا نا صواب خود از کیک قدرت را تمهید نمایند.

اما این نیز امری غریب در دنیای سیاست نیست و تجربه نشان داده هر جناحی در کنف حمایت پایگاه اجتماعی خود، در غیبت دیده بانان جهان سیاست و عوامل مشدده نهاد قدرت(از جمله وجود رانت نفت در مورد ایران) استعداد کج روی و سوء برداشت از کیک قدرت را دارد.

جالب آنکه شاهد چنین ادعائی را جناب آقای پدرام شخصاً ارائه کرده آنجا که در مقاله «راهبردهای امدادی» در نقد تئوری حاکمیت دوگانه فرموده اند:

« ماشین فشار از پائین (در راهبرد حاکمیت دوگانه) یا بنزین ندارد یا کارآمدی لازم را در تولید نیروی محرکه ندارد ویا اینکه راننده کاربلدی پشت فرمان آن ننشسته است … اگر نهادی که قرار است فشار از پایین بر او وارد شود به نفت یا هر ابزار اعمال قدرت دیگری بصورتی مستقل از مردم متکی باشد در آنصورت قابل پیش بینی است که با استفاده از آن ابزار، فشار از پایین را و در نتیجه چانه زنندگان در بالا را با هم خنثی کند … ضمن آنکه اگر هم این راهبرد پیاده شد ممکن است آنانی که مأمور چانه زنی در بالا می شوند در جناح حاکمیت ذوب شوند(کاری که تا حدودی در دوران اصلاحات اتفاق افتاد) یا اینکه پس از مدتی خصوصیات حاکمان فعلی را پیدا کنند.»

مقاله راهبردهای امدادی ـ پرویز پدرام:

http://www.ayande.ir/1385/10/post_135.html

گذشته از آنکه جناب آقای پدرام در همین پاراگراف با صحه گذاشتن استعاره ای بر «فقدان بنزین» در منابع فشار اجتماعی اصلاح طلبان، تلویحاً با رای اینجانب مبنی بر بی عملی بدنه اجتماعی اصلاح طلبان همدلی کرده اند.

جناب آقای پدرام در پرسش دوم خود فرموده اند:

«بر اساس چه مشاهداتی فکر می کنید جناح محافظه کار ایران، میراث دار اقشار متدین با قرائتی سنتی از اعتقادات دینی طی ۷۰۰ سال گذشته بوده است و این قشر از جامعه ایرانی پایگاه اجتماعی آنهاست؟ اگر می گفتید جناح محافظه کار سرمایه های سخت افزاری و نرم افزاری اقشار متدین با قرائتی سنتی از اعتقادات دینی را به نفع خود مصادره کرده و از آن در جهت حفظ و کسب قدرت و پول استفاده می کند به واقعیت نزدیکتر نبود؟»

در پاسخ به ایشان لازم است نگاهی تاریخی به تحولات سیاسی ایران طی ۷۰۰ سال گذشته بیاندازیم.

اساساً از ابتدای سال هشتصد و هشتاد هجری شمسی با تاجگذاری شاه اسماعیل اول و تاسیس پادشاهی صفوی در اصفهان، جامعه ایران از حیث سیاسی و اجتماعی وارد اتاق سکوتی توأم با آرامش شد.

ظاهراً نقطه کانونی در تمهید چنین آرامشی تاریخی، انطباق انگاره های دینی و فرهنگی جامعه ایران با مواضع و جهتگیری دینی حاکمیت وقت بود.

این دوران از ابتدای صفویه تا اواسط سلطنت قاجاریه بخصوص بعداز پایان جنگ های ایران و روس و سیاست های بی مبالاتانه ناصرالدین شاه بطول انجامید و در این برش تاریخی کمتر شاهد بحران ها و شورش های اجتماعی و سیاسی در ایران بودیم.

این در حالی است که تا قبل از صفویه، تاریخ سیاسی ایران آکنده از قیام ها و شورش های متعدد ضد حکومتی بود.

در این مقطع قیام هائی نظیر: خیزش ابومسلم خراسانی و سیاه جامگان تحت امرش و جنبش سربداران سبزواری و سرخ جامگان بابک خرمدین و مازیار و خرم دینان مصادیقی برجسته از چنان ناآرامی هائی تا قبل از سلسله صفویه بود.

ظاهراً در تاریخ تحولات سیاسی ـ اجتماعی ایران چاره ای نداریم تا تعامل دو متغیر مستقل و وابسته را ملاک تحلیل قرار دهیم.

چه آن ناآرامی های قبل از صفویه و چه آن آرامش بعد از صفویه را می توان در تناسب مستقیم با«هویت ملی» بعنوان «متغیر مستقل» و «حاکمیت موجود» بعنوان «متغیر وابسته» فهم کرد.

تجربه تاریخی نشان داده هرآینه که این دو متغیر با یکدیگر هم پوشانی پیدا کرده اند جامعه ایران بلکه با کمی احتیاط جامعه سنتی ایران، برخوردار از یک آرامش نسبی شده.

آرامش تاریخی ایران از صفویه تا اواسط قاجاریه نمود برجسته ای از انطباق و هم پوشانی هویت ملی جامعه ایران (اسلام) با حاکمیت (در مقام عمله اسلام) بود.

طبعاً جناب آقای پدرام می پذیرند که در اینجا قصد ارزش گذاری و داوری نسبت به ماهیت چنان اسلام و حاکمیتی نیست و قطعاً اجازه خواهند داد بحث ماهیت تخدیری آن آرامش صوفیانه با قرائت عوامانه در دوره صفوی را احاله به مواضع و بیانات ارزشمند دکتر شریعتی در کتاب تشیع صفوی و تشیع علوی کنیم که انصافاً جناب شریعتی حق آن مطلب را بخوبی ادا کرده اند.

اما همینجا نیز لازم به توضیح است که تشیع صفوی در تحلیل نهائی فرزند زمانه خود بود و در آن مقطع یگانه انتخاب اصلح و منطبق با پارادیم جامعه وقت برای تامین قوام جامعه محسوب می شد. همانطور که تشیع علوی نیز خوانشی منطبق با اقتضای زمانه دکتر شریعتی بود.

شریعتی بفراست، زمانی تشیع علوی خود را مطرح کرد که خوانش صفویانه از دین باطناً جهت همآوردی با رقبای تازه نفس مکاتب مارکسیستی و لیبرالیستی از حیّز انتفاع افتاده بود.

همین ابتر بودن خوانش صفویانه از دین در کانون منازعه با ایسم های قرن بیستم بود که موجبات اقبال از خوانش علویانه و پرنشاط و منطبق با اقتضائات زمانه دکتر شریعتی را فراهم کرد.

اما این بدآن معنا نیست که در عصر جدید بتوان با استناد بر ابتر بودن آن قرائت متصلب از دین در تمشیت امور جامعه، آثار طبعی و اجتماعی و سیاسی آن را در دوران اقبالش نادیده گرفت.

صرف نظر از جنس و ماهیت اسلام صفوی به هر حال این قرائت توانسته بود از صفویه تا قاجاریه آرامش نسبی جامعه ایران را سُکانداری کند.

تنها باید دوران کوتاه افشاریه را در این میان بواسطه سیاست های ضد شیعی نادر استثنا کرد اما همان شیعه زدائی نادر نیز بدلیل اهتمام اصلی وی که صرف کشور گشائی و لشکرکشی به هندوستان شد اقبال چندانی در تغییر پارادیم دینی حاکم بر ایران نیافت.

همینجا باید گوشزد شود که وجود آن آرامش تاریخی هرگز به این معنا نیست که طی این دوره جامعه ایران حیات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی خود را در بهشتی از سعادت و عدالت سپری می کرد. تصادفاً در آن مقطع شاهد نابرابری ها و بی عدالتی و مظالم سنگینی از ناحیه حکومت های وقت بودیم اما همان انطباق هویت با حاکمیت از حیث انگاره ها و باورهای دینی پمپ کننده حدی از اعتماد و رواداری بدنه اجتماع به ساختار سیاسی بود تا بدینوسیله بتوانند همه آن نابرابری ها و بی عدالتی ها را غمض عین کنند.

(چیزی که شمائی از آن را در نسبت جامعه سنتی با دولت محمود احمدی نژاد نیز می توان ردیابی کرد)

اکنون جای این پرسش است که آن آرامش ولو تخدیری از چه زمانی دچار تکانه و ریزش شد.

تحقیقاً شکست های سنگین ایران از قوای روس و تحمیل عهد نامه ننگین ترکمانچای به ایران عامل مهمی در حس حقارت ملی ایرانیان محسوب می شود.

خصوصاً آنکه در همان جنگ ها بود که جامعه ایران برتری روس ها به اعتبار فن آوری نظامی را بوضوح تجربه کرد.

اما آن شکست و تجربه سخت به جای آنکه پمپ کننده عزم ملی جهت مرتفع کردن عقب ماندگی های ایرانیان شود ناشی از بی کفایتی و خود باختگی سلاطین قاجار مبدل به پس افتادگی بیشتر ایران از دایره رشد و توسعه جهانی شد.

اما بی انصافی است چنانچه همه دلائل احاله به بی کفایتی دربار قاجار شود.

همزمان با ضعف و بی تدبیری سلاطین قاجار، نمی توان عنصر جنگ جهانی اول و تبعات آن در خاور میانه و تحولات ایران را از نظر دور داشت.

سقوط امپراطوری عثمانی اگر بیشتر از بی کفایتی سلاطین قاجار به ساختار سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایران لطمه نزد قطعاً کمتر از آن نیز اثر گذار نبود.

اساساً تا قبل از سقوط عثمانی ایران توانسته بود با قرار گرفتن در حد فاصل اصطکاک نظامی و سیاسی و اجتماعی غرب با امپراطوری سلطان عبدالحمید، فضای تنفسی فرصت طلبانه را برای خود تمهید کند.

با اضمحلال این امپراطوری بود که بعد از قرن ها غرب به برکت مستعمرات و فتوحات قوای متفقین در خاورمیانه مجدداً با ایران همجوار شد.

آخرین خاطره ایرانیان از غرب بازگشت به لشکر کشی اسکندر و نبرد ایشان با هخامنشیان داشت و اکنون بعد از بیش از دو هزار سال بار دیگر فرزندان اسکندر پشت مرزهای ایران اردو زده بودند. با این تفاوت که این بار سپاهیان غرب جنگآوران و شمشیرزنان اسپارتی نبودند. اکنون این تجار و سرمایه داران انگلیسی بودند که حریصانه در جستجوی فتح بازارهای شرق پشت مرزهای ایران رسیده بودند.

اروپا زمانی به مرزهای ایران رسید که پس از یک جهد تاریخی توانسته بود با پشت سر گذاشتن سه انقلاب صنعتی و رنسانس و رفرم دینی قدرتمندانه منافع مالی و سیاسی و اقتصادی امپراطوری تازه تاسیس خود را در جهان مطالبه کند.

این قدرت نوظهور با اضمحلال عثمانی به راحتی توانست منابع حیاتی خود را در خاورمیانه سُنی تامین کند اما در مواجهه با جهان تشیع (عراق و ایران) با سکوی سخت و انعطاف ناپذیر مرجعیت شیعه رو در رو شد.

بنا به هر دلیلی اروپا و بویژه انگلستان بعد از مواجهات متعدد با مرجعیت شیعه به یک نتیجه منطقی رسید و آن اینکه تا زمانی که روحانیت شیعه در عراق و ایران صاحب اقتدارند دست انگلستان و غرب در ورود به این منطقه بسته خواهد بود.

پیشتر یآدآوری کرده بودم که قرارداد سایکس ـ پیکو در حالی بر کسری از امپراطوری مضمحل شده عثمانی نام «عراق بدون حضور شیعه» را ثبت کرد که ۲۶ سال قبل از آن تاریخ دولت بریتانیا با تلخ ترین شکل ممکن، قدرت، نفوذ و ضرب شست مرجعیت شیعه مستقر در نجف را از دل فتوای تاریخی «حُرمت استعمال توتون و تنباکوی» میرزای شیرازی (آیت الله میرزا محمد حسن شیرازی)علیه کمپانی تالبوت چشیده بود.

کمااینکه بعد از تاسیس عراق باز این مرجعیت و روحانیت شیعه مقیم نجف بود که توانست با تکیه بر نفوذ خود نزد شیعیان، موجبات سلطه ستیزی و استقلال عراق تازه تاسیس را با درایت میرزای دوم(آیت الله میرزا محمد تقی شیرازی) و صدور فتوای تاریخی «دفاعیه» احصا کرده و مجوز رسمی جنگ مسلحانه علیه انگلیسی ها را تمهید نماید تا لندن از صرافت نصب نماینده خود به عنوان رئیس حکومت عراق بیفتد.

در جنگ های ایران و روس نیز نباید و نمی توان نقش تاریخی روحانیت شیعه مستقر در نجف از جمله مرحوم «کاشف الغطا» در صدور فتوا علیه کفار روسی و «رساله جهادیه» منتشره میرزا عیسی قائم مقام با امضای کثیری از علمای نجف را از دید انگلیسی ها نادیده گرفت که علی رغم تفوق نظامی قوای روس، ایرانیان را از آن درجه از انگیزه برخوردار کرد تا در این نبرد نابرابر ۱۲ سال علیه روس ها استقامت و پایمردی سلحشورانه کنند.

مقاله بلوف

http://www.sokhan.info/Farsi/Bluff.htm

قطعاً انگلستان تا آن اندازه برخوردار از حزم اندیشی بود تا برای حل مشکل مرجعیت شیعه صلاح اندیشی کند.

متاسفانه تجربه تاریخی مؤید آنست نسخه ای که لندن برای مرتفع کردن این مانع پیچید تا حدود زیادی موثر واقع شد.

قطعاً نکته محوری در اتخاذ استراتژی لندن در برخورد با پدیده روحانیت شیعه می توانسته متکی بر گزارش مستشرقین فرنگی از ساختار سازمان روحانیت در ایران باشد. گزارشاتی که حکایت از آن داشته این قشر اهالی صنفی هستند که با انتساب خود به نمایندگان امام زمانی که قرار است بیآید و با آمدن خود عدالت را نیز با خود بیآورد، صاحبان و مالکان انحصاری گفتمان دینی در جهان تشیع اند.

گذشته از آنکه دولتمردان لندن از لحظه ورود به بازار تجارت ایران مکرراً خود را مواجه با کارشکنی و فتاوی روحانیت شیعه می دیدند که با نفوذ کلام و دخالت های خود مانع از تامین منافع تجاری لندن می شدند.

در این میان قرارداد رژی و فتوای تاریخی میرزای شیرزای سخت ترین ضربه روحانیت شیعه به منافع تجاری انگلستان محسوب می شد.

بی سبب هم نیست که سه سال قبل از این فتوای تاریخی «سر درمندولف» وزیر مختار انگلیس در اصفهان طی شکوائیه ای مکتوب به امین السلطان اظهار می دارد:

«محترماً با عنایت به روند رو به ازدیاد تجارت خارجه و احداث چندین تجارتخانه جدید در اصفهان خاطر مُنیر ملوکانه را از وجوب سّد راه خسران مجدد به اصفهان بواسطه فساد و فتنه گری شیخ محمد تقی نجفی اصفهانی (نماینده تام الاختیار میرزای شیرازی) مستحضر می دارد. خیلی محل افسوس خواهد بود که عملی در این شهر از جانب وی حادث شود که سبب واهمه سکنه اروپائی مقیم اصفهان شود»

سند فوق موید عزم لندن برای نفوذ در بازار تجاری ایران و کارشکنی روحانیت شیعه در این مسیر است.

ظاهراً نسخه انگستان برای حل مشکل روحانیت در ایران یک میانبُر تاریخی بود به این معنا که ایشان با تلقی خرافی بودن انتظار شیعیان برای ظهور امام زمان، تصمیم می گیرند با ترویج نحله روشنفکرانه ای از تشیع توأمان هم از شر روحانیت به عنوان حلقه واسط میان مومنین و امام زمان، خلاص شده و متقابلاً دینی «دپولتیزه» را جایگزین تشیع بشدت سیاسی کرده تا بدینوسیله بتوانند فارغ از دخالت دین و روحانیون حامل آن دین از عرصه سیاست و اقتصاد، برخوردار از آزادی عمل در ایران و جهان تشیع شوند.

بابیه و بهائیت را به وضوح می توان برآمده از چنین تحلیلی دانست.

این دو فرقه اولاً یک نحله روشنفکرانه از دین بوده که با نگاهی مُحقانه به انسان نافی مناسبات مکلفانه میان وی با خداوند می شد. طبعاً مومنین در چنین خوانشی از دین وقتی مکلف به ادای تکلیفی نیستند به همان میزان نیز بی نیاز از واضعان و مراجع تعیین کننده چگونگی ادای تکلیفند.

گذشته از آنکه پیام اصلی بهائیت به شیعیان آن بود که همانا موعودی که انتظارش را می کشیدید ظاهر شد (حضرت بهاالله) و طبعاً پس از ظهور موعود، محلی از اعراب برای روحانیتی که تا پیش از این مدعی نمایندگی وی را داشتند، وجود ندارد.

و مهم ترین نکته آنکه این دین جدید در یک مورد خاص در نقطه مقابل صدر در صدی تشیع قرار داشت و آن تاکید و ابرام بیش از اندازه بهائیت بر سیاست گریزی و نفی دخالت دین در سیاست بود و هست.

طبعاً چنانچه بهائیت توفیق آن را می یافت تا در ایران عمومیت یابد، در آن صورت تاریخ ایران کمتر شاهد کان لم یکن شدن قراردادها و امتیازات مکتسبه انگلستان از دربار قاجار و از ناحیه دخالت دین و دین ورزان در سیاست می شد.

گذشته از آنکه تجربه تاریخی نشان می دهد بهائیت از حیث عملی نیز توان تامین منافع اقتصادی انگلستان را نیز داشت.

نمونه تاریخی «طاهره قرهالعین» مورد برجسته و در عین حال مشکوکی از فرقه بابیه بود که در قرن ۱۹ و از دل محافل سنتی حوزه کربلا ونجف زنی اعلام حضور کند که مخالف حجاب است و عملاً نیز در عرصه عمومی کشف حجاب کرد.

صرف نظر از ادله و مبانی دینی «قره العین» در کشف حجاب در یک نکته نمی توان تردید داشت که برداشت کننده نهائی از زراعت کشف حجاب (ولو با عنوان جذاب آزادی زن) سیاست های تجاری غرب بود.

طبعاً چنانچه بابیه و بهائیت از اقبال عمومی در ایران و جهان اسلام برخوردار می شد این بمعنای آن بود که زن ایرانی و مسلمان به عنوان مدرنیته و تجدد از شر ۳ متر و نیم پارچه چادری که شاید تنها سالی یک بار آن را ابتیاع می کرد خلاص می شد اما در ازای آن اینک با عنایت به پروپاگاندای مدرنیته از زن مدرن بعنوان زن طناز و جلوه گر، هر چند دیگر نیازی به ۳ متر پارچه چادری نداشت اما در مقابل باید برای احراز استاندارد تعریف شده غرب از زن آزاد و متجدد و مدرن سیاهه بلندی از رُژ لب و ماتیک و بیگودی و کرم پودر و دامن دکلته و پیراهن شب و مایو و آرایشگاه و کیف و کفش و کلاه گیس و جراحی زیبائی و ده ها و صدها قلم کالاهای مصرفی را جهت حضور بولهوسانه در سطح جامعه را ابتیاع کند. ابتیاعی که عرضه کننده آن کریستین دیور شانن و ویکتوریا سیکرت و کسر وسیعی از کمپانی های غربی است. (۲)

لیکن علی رغم حرکت حسابشده بابیت و بهائیت اما ظاهراً عدم شناخت دولتمردان انگلستان از بافت سنتی دیرینه تشیع و نوع مناسبات مرید و مرادی حاکم بر روابط مومنین و روحانیت شیعه مانع از آن شد تا ایشان با تکیه بر چنین نحله هائی از دین بتوانند مشکلات خود در ایران را مرتفع کنند.

بدون اغراق فتوای حُرمت توتون و تنباکوی میرزای شیرازی به اندازه کافی به لندن تفهیم کرد که ساختار مذهبی و نوع مناسبات موجود در آن را نمی توان با فرقه سازی هائی نظیر بهائیت از میان برداشت.

ظاهراً پس از این تجربه سخت،انگستان ترویج «شل ایمانی» بمنظور تضعیف مناسبات مرید و مرادی و تبعیت ارادت ورزانه شیعیان به مراجع دینی از طریق تزریق سکولاریسم غربی به بدنه شهروندی ایران را در دستور کار خود قرار داد.

ماموریت سکولاریسم غربی دقیقاً همان چیزهائی بود که پیشتر از طریق بهائیت دنبال می شد:

ـ تضعیف نقش مرجعیت شیعه از طریق تروج اندیشه حذف واسطه میان خداوند و مومنین.

ـ خلع ید روحانیت از سیاست از طریق طرح تز جدائی دین از سیاست.

بی مناسبت نیست چنانچه انقلاب مشروطه نخستین انقلاب مخملی در تاریخ جهان معاصر تلقی شود چرا که در طول نهضت مشروطیت حیاط سفارت انگلستان بصورت تمام وقت مشغول ارائه اطعام انقلابیون بود.همانطور که یک قرن بعد همین الگو در اوکراین و گرجستان نمونه سازی شد و این بار انقلابیون گرجی و اوکراینی خستگی روزانه مبارزه انقلابی خود را در چادرها و اطعمه اهدائی سفارت آمریکا مرتفع می کردند.

این نباید افاده معنا کند که انقلاب مشروطه از اساس پروژه ای انگلیسی بود اتفاقاً مشروطه سرآغاز طبیعی فصل نوینی از پایان آرامش تاریخی ایران از صفویه بود.

مشروطه واکنش طبیعی هویت سنتی ایران به نفوذ فرهنگ نامانوس غرب به بدنه حاکمیت بود.

همانطور که قبلاً تصریح شده بود هم پوشانی دو عامل هویت دینی و حاکمیت (متغیران مستقل و وابسته) از آغاز سلسله صفویه به بعد عنصر اصلی آرامش اجتماعی در ایران را عهده داری می کردند اما در اواسط سلطنت قاجار خصوصاً در عهد ناصری که دربار مفتون و مرعوب از جلوه های تمدنی غرب سنگرهای عقیدتی خود را بنفع نفوذ فرهنگ و اصحاب فرهنگ و تمدن غرب با هبه امتیازهای گسترده اقتصادی واگذار می کردند، تدریجاً آن آرامش تاریخی به پایان خود نزدیک شد.

بر این مبنا می توان «مشروطیت آغازین» را اعتراض و واکنش طبیعی نمایندگان نظم پیشین به نظم نوین و نامانوس با هویت دینی جامعه ایران تلقی کرد.

خصوصاً آنکه رهبران اولیه نهضت صاحب صلاحیت هائی خوش نام و وجیه المله از صنف روحانیت بودند که در مشروطه بدنبال عدالت خواهی از ناحیه مظالم گسترده دربار خصوصاً بی کفایتی ها و شیدائی های ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه در مواجهه با حاملان فرهنگ نوظهور غربی (انگلستان) بودند.

اما مشروطه ای که در مرحله نخست و منبعث از تقلیل نسبت حاکمیت با هویت دینی جامعه ایرانی علیه مظفرالدین شاه جوشید در گام بعدی با «های جک» شدن آن توسط روشنفکری سکولار و پمپ مطالبات غیر بومی ایشان به بدنه جنبش، کار را بجائی رساند که برای شیخ فضل الله نوری که خود یکی از سلسله جُنبانان مشروطه علیه «شل ایمانی» مظفرالدین شاه بود اینک محمد علی شاه سلطان اسلام پناه برای سرکوب مشروطه معرفی می شد.

این فراست و زیرکی انگلستان بود که توانست فرصت طلبانه با تکیه بر روشنفکری سکولار بر تارک امواج خروشان انقلاب مشروطه نشسته و با مدیریت نامحسوس این انقلاب ماهی مُراد خود را از بحر مشروطه صیادی کند.

مشروطه با انگیزه عدالت خواهانه روحانیت و توده های به ستوه آمده از مظالم حکام وقت آغاز شد اما تدریجا با تحمیل ادبیات و مطالبات روشنفکران سکولار سر از پارلمانتاریسمی درآورد که بدنبال خلع ید دین از ساحت سیاست بود.

با این تعبیر نمی توان انقلاب مشروطه را به اعتبار تفوق گفتمان سکولاریسم بر گفتمان دینی در ایران آن زمان، انقلابی شکست خورده نامید. لذا و بر همین اساس کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ رضا خان را نیز باید پیروزی دوم جنبش روشنفکری سکولار در ایران نامید که از آن طریق دستآوردهای انقلاب مشروطه (خلع ید روحانیت و نفوذ فرهنگ و گفتمان غربی بر ادبیات و مناسبات سنتی حاکم بر ایران) توسط رضا خان در ایران تثبیت شد. (۳)

همین جا جهت متهم نشدن به تئوری توطئه لازم به ذکر می دانم که برای یک لحظه نیز نباید «نیت خیر» دولت های غربی در طراحی و مدیریت بحران های مزبور در ایران و خاورمیانه را مورد تردید قرار داد.
ظاهراً برخلاف قائلین به تئوری توطئه، انگلستان و دیگر بازیگران تمدن غرب، فرای تحولات مزبور در جستجوی عملیاتی کردن نقشه نجات و توسعه و آبادانی خاورمیانه بودند.

کمااینکه بیانیه مشترک انگلستان و فرانسه در فردای پایان جنگ جهانی دوم (۷اکتبر۱۹۱۸) سند آشکاری از چنین خیراندیشی ساده لوحانه را در اختیار می گذاشت.

در این بیانیه لندن و پاریس صراحتاً اظهار می داشتند:

« هدفی که موجب ورود فرانسه و انگلیس در جنگ علیه آلمان در خاورمیانه شده است جلوگیری از طمع‏ورزی آلمان، و آزاد ساختن نهایی ملت‏هایی است که مدت‏ها زیر سلطه و بردگی ترک‏های عثمانی بوده‏اند، و همچنین تأسیس حکومت‏های ملّی که متّکی به میل و اراده ساکنان اصلی این مناطق و اختیار آنان باشد».

اما پاشنه آشیل ایشان آنجا بود که نسخه ای که در کشورهای خود با تجربه کلیسای قرون وسطی و تحولات از سرگذرانده آن (رنسانس و انقلاب صنعتی و سکولاریسم و پروژه دمکراسی و ناسیونالیسم و پارلمانتاریسم) با موفقیت همراه شده بود را بدون توجه به واقعیات بومی و فرهنگ و ساختار های حکومتی و دینی آسیا و بویژه خاورمیانه تجویز می کردند لذا نتیجه آن خیراندیشی تزریقی و آمرانه ثمری متفاوت و بعضاً متناقض با اهداف و آرمان ها و ایده آل های ایشان به بار آورد.

مجموعاً از فردای شکست ایران از قوای روس و متعاقب عصر امتیازات دربار قاجار به دولتهای انگلستان و روسیه و ترور ناصرالدین شاه، شیفت تدریجی سنت سیاسی دربار از اسلام سنتی به فرهنگ غربی را باید دوران آغاز انفصال تدریجی حاکمیت از هویت سنتی و مذهبی جامعه ایران تلقی کرد که منجر به ورود ایران به دورانی از تنش و بحران و آشوب اجتماعی از مشروطه تا انقلاب اسلامی سال ۵۷ شد.

از این تاریخ به بعد تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در معرض ناآرامی های گسترده ای قرار گرفت که ادبیات موجود در جمیع آن تحولات عموماً در حد فاصل دو گفتمان روشنفکری سکولار و اسلام سنتی نوسان داشت.

تنها در اواخر دهه پنجاه بود که با مجاهدت دکتر علی شریعتی برای نخستین بار ژانر و گفتمان روشنفکری دینی نیز خود را با طراوت و تازه نفسی به دو گفتمان پیشین تحمیل کرد.

اغراق نیست چنانچه ادعا شود با پیروزی انقلاب اسلامی سال ۵۷ بعد از نزدیک به ۲۰۰ سال جامعه سنتی ایران ملتزم الرکاب روحانیت قابل وثوق اش توانست بار دیگر با تاسیس حکومتی مبتنی بر انگاره های سنتی و دینی اش ضمن هم پوشانی مجدد هویت دینی با ساختار حکومتی، آرامش آرمانی و از دست رفته خود را در بهمن ۵۷ بازتولید کنند.

روحیه ایرانی

شادروان مهندس مهدی بازرگان «سازگاری اجتماعی» را برجسته ترین ویژگی جامعه ایرانی می دانست. هر چند گمانه مهندس بازرگان از روحیات ایرانی قرین به صحت است اما نمی توان «تشخص طلبی» و «حقارت ستیزی» جامعه ایران را مُرجح بر آن ندانست.

پویش های اجتماعی و تاریخ تحولات سیاسی ایران مؤید آنست که جامعه ایرانی قبل از سازگاری اجتماعی، اهمیت بیشتر و جدی تری به تشخص طلبی و تحقیر ستیزی داده و می دهد تا جائیکه برخلاف حدیث معروف پیغمبر اسلام که بقای حکومت ها را با کفر شدنی اما با ظلم ناشدنی اعلام کرده در تاریخ ایران می توان بوضوح مشاهده کرد، جامعه ایرانی حتی تن به حکومت های ظالمانه نیز داده اما در مقابل تحقیر بشدت و سرعت واکنش نشان داده و می دهد.

بی مناسبت نیست که در بدو انقلاب مشروطه یکی از خواست های اصلی انقلابیون برداشتن «عسگر گاریچی» از مسیر تردد مسافرین تهران ـ قم به دلیل بدهانی و اهانت های وی به مسافران بود!

انقلاب اسلامی سال ۵۷ نیز بعد از انباشت فخر فروشی دربار به جامعه و پمپ تحقیر ملی از ناحیه سیاست های فرهنگی نامانوس حکومت نهایتاً با تحقیر رهبر مذهبی ایرانیان از سوی دربارعملیاتی شد.(مقاله ارتجاع سرخ و سیاه منتشره در روزنامه اطلاعات ۱۷دی۵۶)

همچنانکه یکی از دلائل اصلی ناتوانی رشد و قوام سرمایه داری مدرن در ایران و مذموم تلقی شدن آن نزد افکار عمومی ماهیت فخرفروشانه آن است که با روحیه تحقیرستیزی ایرانیان ناسازگار است.

این در حالیست که جامعه ایرانی هرگز با سرمایه داری سنتی مشکلی نداشته و بلکه با ایشان موانست و مجالست تاریخی نیز داشته چرا که فرهنگ حاکم بر این نوع از سرمایه داری در ایران هم پوشانی نزدیکی با پارادیم های جامعه سنتی ایران داشته و از جنس خود ایشان تلقی می شود.

سرمایه داری سنتی برخلاف سرمایه داری مدرن متعهد به نظام رفتاری و آئینی ایرانیان مانده و همپای ایشان در جمیع مناسک و آئین ها و شعائر دینی ایرانیان عهده داری مسئولیت می کند.

گفتمانی مشترک با توده های سنتی داشته در ایام محرم و صفر و دیگر مناسبت های مذهبی بانی تکایا و مراسم عزاداری است.

این در حالی است که سرمایه داری مدرن بنا به خصلت آریستوکرات و فخرفروشانه ای که دارد هرگز از جانب توده های سنتی اقبال پیدا نکرد.

بی جهت نیست که صادق محصولی نامزد پیشنهادی وزارت نفت در کابینه احمدی نژاد علی رغم آنکه مشخص شد یک مولتی میلیونر است بدلیل خاستگاه سنتی اش نزد توده های سنتی با ادباری مواجه نشد اما دمار از روزگار شهرام جزایری بدلیل عدم تعلق خاطرش به فرهنگ و سلوک و ادبیات جامعه سنتی ایران، درآمد!

بر همین اساس می توان رویگردانی بخش های موثری از جامعه سنتی ایران از اکبر هاشمی رفسنجانی را نیز فهم کرد. درست یا غلط، فهم جامعه ایران از سلوک هاشمی مبتنی بر تفرعن و اشرافزادگی تفاخر طلبانه وی طی سال های بعد از انقلاب است. چنین انگاره ای از هاشمی نزد این بخش از طبقه سنتی موجبات ادبار وی در انتخابات دور دوم ریاست جمهوری اش و همچنین شکست ناباورانه اش در مقابل محمود احمدی نژاد در دور دوم نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران را فراهم کرد.

تشخص طلبی روی دیگر روحیه تحقیرستیز ایرانیان است.

جایگاه این مولفه نزد ایرانیان به اندازه ای رفیع است که تجربه نشان داده ایشان حاضرند برای هر شخص و گروه و اندیشه و مسلکی که تامین کننده منزلت و تشخص آنها شود، اقبالی جان نثارانه کنند.

تجربه انقلاب اسلامی نزدیک ترین سند از حضور این روحیه قدرتمند نزد ایرانیان است.

بی مناسبت نیست که آیت الله خمینی علی رغم همه وعده های رفاه و عدالت و آزادی که از ابتدای انقلاب به ایرانیان می داد و علی رغم عدم توفیق اش در تحقق آن وعده ها، تا پایان عمر خود محبوبانه بر تارک اقبال پیروانش ماند.

چنین اقبالی تنها از ناحیه تشخص و احساس منزلتی بود که آیت الله به روح تحقیر شده ایرانیان فرودست طی سال های حکومت پهلوی، دمیده بود.

همچنانکه در تمامی ادوار سلطنت صفویه تا قاجاریه علی رغم وضعیت نامساعد و بعضاً ظالمانه حاکم بر ایرانیان، جامعه ایرانی تنها به پشتوانه تحفظ منزلت دینی و تشخص ایمانی شان حافظ و صابر وضع موجود بودند.

ریشه شکل گیری تشخص طلبی و تحقیرستیزی ایرانیان را می توان در خودشیفتگی تاریخی این جامعه ردیابی کرد.

اینکه بعضاً و به تناوب ایرانیان خود را ملتی میهمان نواز به دنیا معرفی می کنند نمونه پروضوحی از نهاد ناآرام و ناراضی ایرانیان از سرشت و سرنوشت تاریخی شان است.

جامعه ایرانی در حالی خود را میهمان نواز تلقی و معرفی کرده و می کند که تجربه تاریخی نشان داده ایشان محکوم به میهمان نوازی بوده اند!

از آنجا که به صراحت جمیع روانشناسان، عنصر ناامنی یکی از دلائل بروز روان پریشی از نوع خود شیفتگی است بر همین اساس می توان جغرافیای ایران را عنصر اصلی در بروز خودشیفتگی نزد جامعه ایرانی دانست.

از آنجا که شوربختانه ضلع شرقی و شمال شرقی و جنوب غربی سرحدات ایران به صفت جغرافیای مساعد و بلامانع اش در طول تاریخ دسترسی به ایران را برای چشم طمع متجاوزین همواره باز و مهیا نگاه داشته بود، بر همین اساس جامعه ایرانی همواره از این ناحیه خود را در ناامنی دیده و از همین ناحیه نیز مورد سخت ترین و سنگین ترین تهاجمات قرار داشته.

در این میان ظاهراً دو لشکر کشی سنگین اعراب و مغولان تراژیک ترین آسیب را به روحیه ایرانیان وارد کرد و ایشان در جستجوی التیام زخم تاریخی ناشی از بحران ناامنی جغرافیائی شان اگر مانند نخبگان و فرهیختگان شان که همواره در بحران مهاجرت را در اولویت قرار داده اند، همچون مولانا تا روم می گریختند و در غیر این صورت آنانی که امکان رفتن نداشتند اجباراً خود را مفتخر به توفیق میزبانی دشمن با توجیه میهمان نواز بودن می کردند و می کنند.

تفاخر به میهمان نوازی از نوع ایرانی تفاخر به یگانه انتخاب مقرون به صرفه در مقابل میهمانان ناخوانده ایست که بدون هیچ کارت دعوتی حضور خود را به صاحبخانه تحمیل کرده بودند.

نکته حائز اهمیت در روحیه تشخص طلب ایرانی آنجاست که این ویژگی فصل مشترک طبقه سنتی و طبقه شبه مدرنی است که از فردای مشروطه به جامعه سنتی ایران پمپ شد.

اما علی رغم این اشتراک آنچه این دو را از یکدیگر متمایز می کند، مرجع ارضاء نیاز تشخص طلبانه ایشان است.

مختصات و مشترکات طبقه سنتی و مدرن در ایران

اواخر اسفند ماه سال ۸۵ بعد از اکران فیلم سینمائی ۳۰۰ (محصول کمپانی آمریکائی برادران وارنر) که ناظر بر تخیلی از جنگ ترموپیل بین سپاهیان خشایار شاه با پادشاه اسپارت در سال ۴۸۰ پیش از میلاد بود، افکار عمومی جهان ناظر قلیان خشم و تغیـّـُر کسری از ایرانیان نسبت به این فیلم شد.

علی الظاهر دلیل چنان تغـّیری پردازش چهره ای بغایت خشن و وحشی از ایرانیان در نبردی سبوعانه با سپاهی قلیل از یونانیان بود.

اعتراض ایرانیان به این فیلم را ذاتاً و توأمان می توان آغشته به دو عنصر کمدی و درام دید چرا که ایرانیان شیعی که سالها در غم شهادت سومین امام خود و هفتاد دو تن از اقوام اش مویه می کنند که چرا ایشان را در نبردی نابرابر و در مواجهه با سپاه چند ده هزار نفری خلیفه شام شهید کردند اینک در فیلم ۳۰۰ متهم شده اند که در نبرد با ۳۰۰ سپاهی اسپارت لشکری ۳۰۰ هزار نفری را به میدان فرستاده اند.

هر چند این واکنش طبیعی در هر شکستی است که طرف شکست خورده می کوشد با هر اندازه بزرگ جلوه دادن دشمن، شکست خود را توجیه کند.

همانطور که آلرژی بیش از حد جامعه یهود از فردای پایان جنگ جهانی دوم بر «هولوکاست» و بیش از حد تراژیک نشان دادن آن را می توان به حساب گریم بی عملی ایشان در خلال جنگ جهانی دوم گذاشت تا افکار عمومی ایشان را مخاطب قرار ندهند که اساساً چرا در خلال سالهای ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ بر خلاف دیگر اقوام و ملت ها و کشورهای درگیر جنگ، شاهد کوچک ترین مبارزه پارتیزانی ایشان با ارتش نازی ها نبودیم.

اما جدای از این مسئله، جنس مخالفت و اعتراض ایرانیان به فیلم ۳۰۰ را می توان بازتابی از همان حس تشخص طلبی و حقارت ستیزی تاریخی ایرانیان تلقی کرد که تصادفاً آن اعتراض از جانب هر دو طبقه سنتی و مدرن اما با خاستگاهی متمایز ظهور کرد.

در این میان روزنامه کیهان که با صراحت می توان آنرا تریبون جناح محافظه کار سنتی ایران نامید در مورخ ۲۲ اسفند ۸۵ طی سرمقاله ای به صف معترضان این فیلم پیوست اما همانطور که انتظار می رفت جنس اعتراض خود را آغشته به عنصر سیاسی و از موضعی اقتدارطلبانه برای ایران و با نگاهی نفرت آلود به آمریکا مکتوب کرد.

یادداشت روز کیهان ـ لولوها و هالوها ـ ۲۲ اسفند۸۵

http://www.kayhannews.ir/851222/2.htm#other200

خلاصه استدلال کیهان در یادداشت مزبور ناظر بر استیصال آمریکا در مقابل قدرت غیر قابل کتمان ایران در منطقه بود.

این چیزی بود که اکبر هاشمی رفسنجانی نیز طی خطبه های نخستین نماز جمعه سال ۸۶ به آن اشاره و فیلم مزبور را برخوردار از انگیزه ای سیاسی جهت فضا سازی علیه ایران معرفی کرد.

اما یادداشت روز کیهان مخاطب خاصی نیز داشت و این روزنامه در همان مطلب به تغیـّـُر، مسعود بهنود (روزنامه نگار مقیم لندن) را که به جرات می توان نماد و نماینده قابل وثوق روشنفکری سکولار ایرانی تلقی اش کرد (به استناد مقاله حمار بد عهد) مورد عتاب قرار داد که در آوردگاه آمریکا با ایران نقش سرباز قلمدار کاخ سفید را عهده داری می کند.

طبعاً فردای آن روز آقای بهنود نیز در مقام پاسخگوئی برآمد و طی مقاله ای (هالو و لوله آفتابه) ردیه ای بر اتهامات کیهان نوشت اما در خصوص فیلم مزبور یگانه داوری اش آن بود که کارگردان آمریکائی به جفا «ایرانیان» را همچون «اعراب» خشن و عربده زن به تصویر کشیده (!)

هالو و لوله آفتابه ـ مسعود بهنود ـ روزآنلاین:

http://www.roozonline.com/archives/2007/03/003168.php

فیلم ۳۰۰ و مجادله کیهان و مسعود بهنود نزدیک ترین نمونه از مشترکات و مختصات تشخص طلبانه دو جامعه سنتی و شبه مدرن ایرانی است.

ظاهراً اشتراک موضع جامعه سنتی با جامعه شبه مدرن ایرانی در مواجهه با فیلم ۳۰۰ ناشی از احساس حقارتی بود که از ناحیه چهره کریه ارائه شده از ایرانیان در آن فیلم به مخاطب القا می شد و ایشان با اعتراض به آن می کوشیدند از احساس و نیاز تشخص طلبانه خود دفاع کنند.

نکته ظریف در این مدافعه جنس و نوع تشخص مطمح نظر جامعه سنتی و شبه مدرن ایرانی است.

اینکه در فردای اکران این فیلم موج عظیمی از مخالفت از جانب ایرانیان روشنفکر سکولار بوجود می آید ناظر بر این نبود که چرا ما ایرانیان را خشن ترسیم می کنید بلکه بیشتر معترض کارگردان آمریکائی بودند که:

چرا ما ایرانیان را که متخلق به آداب و فرهنگ تمدنی غرب و دوستدار و متشبث به شمّای شما هستیم متهم به توحش و خشونت علیه غرب در فیلم ۳۰۰ می کنید.

این ادعا به آن دلیل مقرون به صحت می تواند باشد که جامعه روشنفکر غربگرای ایران همواره در گفتمان تاریخی خود مدعی سابقه تمدنی و فرهنگی ۲۵۰۰ ساله قابل افتخار برای ایرانیان بوده. گوئی در این تاریخ و تمدن ۲۵۰۰ ساله رد پائی از توحش و بربریت و خشونت نبوده اگر هم بوده یا تعلق به اعراب وحشی و عربده کش داشته و یا مغولان بربر و اسب چران!

جامعه روشنفکری ایران در حالی خود را مفتخر به تاریخ مشعشع و سابقه تمدنی و فرهنگ والا می داند که چشم های خود را تعمداً بر روی توحش و جنایات تاسف آور نادرشاه در هندوستان می بندد.

گوئی اگر هندیان به جفا از دم تیغ ایرانیان بگذرند توحش نیست اما خاطره غربیان هرگز نباید از شائبه توحش ایرانیان نسبت به یونانیان مُکدر شود!

همچنانکه جامعه روشنفکری ایران با کمال تواضع و تسامح از کنار ۷۰ هزار چشم های از حدقه درآمده مردم کرمان توسط سپاه آقامحمدخان می گذرد.

این در حالی است که بر خلاف جامعه شبه مدرن، در جنس اعتراض جامعه سنتی ایران به فیلم ۳۰۰ می توان بروز و تخلیه تاریخی و روانی نفرت و نفی تعیــّن طلبانه ایشان نسبت به غربی ها را ردیابی کرد.

این نفرت را به تناوب می توان از صدر تا ذیل ادبیات رسانه ای مانند کیهان (تریبون جامعه سنتی) مشاهده کرد که به تعبیر نیچه آغشته به سندروم «دل آزردگی» است. (Ressentiment)

پیشتر ویژگی برجسته یک دل آزرده را نارضایتی از وضعیت وجودی و وضعیت موجود ـ اش تلقی کرده که بشدت نسبت به آینده خود و بی آیندگی خود مایوس و سرخورده است.

« یک انسان دل آزرده از وضع حقارت آمیز خود و زبونی اش دل آزرده است و توان آنرا ندارد تا با تکیه بر داشته های هویتی اش از خود دفاع کند، لذا به کینه توزی و انتقام می گراید.

دل آزردگان را با وام گرفتن مفهوم « شخصیت اقتدارگرای» اریش فروم می توان انسان هائی تلقی کرد که شخصیت شان به به بلوغ نرسیده. نمی توانند دوست داشته باشند و از خرد خود بهره ببرند، لذا بشدت تنها و مهجور می شوند.

هراسی ژرف بر ایشان مستولی است و در نتیجه باید به احساس پیوند با مرجعی بیرونی دست یابند که برای آن محتاج عشق و خرد نباشند.

ایشان از طریق قرائت سنتی از دین هویت اندیش خود و اعمال مناسبات مرید و مُرادی بین خود و مرجع بیرونی، خود را با مرجعی که برگزیده اند یکی احساس می کنند، اما وحدتی نه بر پایه حفظ فردیت خود بلکه بر پایه ذوب شدن در مرجع به بهای نابودی یکپارچگی شخصیت خود.

شخصیت اقتدارگرا به مرجعیتی بیرونی نیاز دارد تا در او ذوب شود و بدینوسیله بتواند تنهائی و انزوا و هراس از بی آیندگی خود را تحمل کند.

به تعبیر فروم:

شخصیت اقتدارگرا، تمایل به مطیع شدن دارد، ولو ناآگاهانه در پی این هدف است که خود را به بخشی از واحدی بزرگ تر تبدیل کند و به آویزه و بخش کوچکی هر اندازه خُرد از آن بزرگ تبدیل گردد.

شخص خود را کوچک می کند تا ـ به عنوان بخشی از بزرگ ـ بزرگ باشد! شخص می خواهد فرمانبری کند، برای اینکه محتاج نباشد تصمیم بگیرد و مسئولیت بپذیرد. چنین انسان وابسته و خودآزاری، اغلب در اعماق وجود خود هراس و اکثراً به طور ناخودآگاه احساسی از حقارت، ناتوانی و تنهایی دارد. درست به همین دلیل به دنبال مرجعی بزرگ و قدرتمند است تا از طریق سهیم شدن در آن، خود را در امنیت قرار دهد و بر احساس حقارت خود چیره گردد.»

مقاله Now What?

http://www.sokhan.info/Farsi/What.htm

بر همین اساس می توان خدا و دین جامعه سنتی ایران را خدائی ماکسیمال و دینی کلان توصیف کرد که در تمامی شئون و سکنات و رفتار و گفتار ایشان حضور داشته و برای جز به جز فواصل زیست مومنانه وی نقشه و الگوی رفتاری تعبیه کرده.

طبعاً در چنین منظومه ای است که انسان سنتی در پناه و ادای تکالیف چنین جدول لُگاریتمی نیاز تشخص خواهانه و تمایزطلبانه خود را تشفی داده و تامین می کند.

پنج سال پیش با استناد به یکی از سرمقاله های روزنامه کیهان (۱۸آذر۸۱) نقبی به وجوه شخصیتی طبقه ای که این روزنامه کلامت ایشان را عهده داری می کند با مضمون زیر صورت گرفته بود که:

«دلبستگان به این روزنامه … می کوشند با شبیه سازی از مسائل مبتلابه فعلی جامعه قرینه سازی تاریخی کرده و در پناه آن ضمن ایجاد یک خلسه روحی ـ فکری، بر وحشت خود از تغییر غیرقابل پیش بینی وضع موجود فائق آیند.

چنین تفوقی را نیز با تزریق تهّور روحی به هم کیشان بمنظور همذات پنداری آناکرونیکی خود با سپاهیان صدر اسلام می آفرینند.

مبتلایان به این نارسائی شخصیتی برای نیل به سکر روحی ـ روانی و بمنظور پوشاندن فقدان بضاعت های خود گریزی ندارند تا با توسل به یک سرمایه مشترک و خرده فرهنگ همسان، خالق مشروعیت و تفاخر برای خود و هم کیشان خود شوند.

این طبقه عموماً در خلق آن سرمایه مشترک از بضاعت های موجود در مقابل بضاعت های مطلوب بهره برده و برخورداری از این داشته های ولو اندک را تا مرز تفاخر و خود بزرگ بینی افراطی (ایگومانیای فرویدی) در مقابل ناداشته های مذموم فرض شده موجود در جبهه مقابل، پیش می برند.

مقاله کاشفان فروتن شوکران

http://www.sokhan.info/Farsi/Kashefan.htm

«قدر مُسلم آنست روزنامه کیهان در کنار تعداد دیگری از نشریات مشترک الفرکانس و هم محور با خود توانسته با مخاطب خاص خود، نمایندگی قابل اعتماد و مورد وثوق بخشی از لایه های اجتماعی ایران را مُتکفل شود که از منظر ریخت شناسانه برخوردار از مُختصات نمادین و منحصربفردی در ساختار فرهنگی ـ اجتماعی ایرانند.

این روزنامه نماد تشخص و ابراز موجودیت لایه های فرودستی در جامعه ایران شده که با پیروزی انقلاب اسلامی توفیق آنرا یافتند با تکیه بر رانت محروم نوازانه انقلاب، ضمن احراز منزلت اجتماعی، کُمپلکس های ضد اشرافیگری خود را در کنار پتانسیلهای مورد اعتنا قرار نگرفته شان در مناسبات فرادستی ـ فرودستی رژیم پیشین، بصورتی همزمان تخلیه نمایند … دکتر علی شریعتی جامعه شناس سرشناس ایرانی که سهم عمده ای در تئوری سازی انقلاب اسلامی ایران را عهده دار بود در ضمیر ناخودآگاه این قشر نقشی حساس و کلیدی جهت تکوین شخصیت اجتماعی و سیاسی شان دارد.

آموزه های وی که مملو از ادبیاتی حماسی و سوسیالیستی بود آنقدر برای این گروه از محرومان جامعه ایران جذابیت داشت تا با تکیه بر آن بتوانند ضمن تقویت اعتماد بنفس خود کفاره جوی حقوق تضییع شده شان از آریستو کراسی مُعَوّج ایران باشند.

شریعتی زمانی که با زیرکی شاعرانه ای، خراشیدن بدنه اتومبیل های مدل بالای سرمایه داران بی کفایت توسط کودکان فقیر و خیابانگرد ایران را، تجلی خشمی انقلابی و آگاهانه بمنظور انتقامجوئی از صاحب منصبانی توصیف می کرد که سال ها در کارخانه های خود با استثمار مادران و پدران همین کودکان فقیر بر ثروت های نامشروع خود انباشته و تنها گرد و غبار برخاسته از چرخ مرسدس بنزهای شان را نصیب ایشان می کردند، ناخواسته با خلق چنین استعاره هائی توانست هیجان زائدالوصفی را در روحیه مبارزه جویانه این بخش از اقشار فرودست و معترض حاشیه شهرنشین ایران پمپ نماید.

آموزه های شریعتی علی رغم آنکه خاستگاهی عدالت طلبانه داشت اما بازخورآن آموزه هایش نزد این اقشار ضمن آنکه دامن زننده به هیستری عمیق ضداشرافیگری بود همزمان مروج رویکرد فقیر سالاری در فرهنگ فرودستان سابق الذکر در بعد از پیروزی انقلاب ایران شد.

بخشی از مقاله کیهان و عاشقانش

http://www.sokhan.info/Farsi/Kayhanlove.htm

از سوی دیگر «قرائت خشونت ورزانه از دین ویژگی برجسته این طبقه محسوب می شود تا جائی که ایشان در بطن اندیشه دینی خود به تقدیس خدای عبوس و خشنی می پردازند که زبان تکلمّش با انسان زبان تهدید و شکنجه است. در منظر چنین خدائی، انسان صالح «بنده ای است خائف» که شرط تعبدش وحشت از خشم او و اجتناب از دوزخ خوفناک اوست.

به این تعبیر می توان ماهیت خدایان را بر اساس ژنریک انسان ها تعریف کرد و بر همین اساس بتعداد انسان ها قائل به وجود خداوند بود.

هر انسانی مبتنی بر نقاط ضعف اش، نقاط قوّت خود را تعریف و بر همین اساس «خدای» خود را تعیین می کند!

بتعبیر صدرالمتألهین؛ حجم وجودی انسانها بمیزان مطلوبها و معروفها و معلومهایش شکل می گیرد.

اینکه قاریان خشونت ورزانه از دین از اعمال خشونت لذت برده و قاریان دین رحمانی از این لذت و حظ ذهنی بی بهره اند بازتابی از تشفیات خاطر خدایان این دو قرائت از دین است.

برای اولی شرط دلرُبائی در منظر خدای خشن، کشتن یا کشته شدن است.

کارل پوپر معتقد بود انگیزه فیلسوفانی نظیر هراکلیت و کارل مارکس در تدوین قوانین ثابت و لایتغیر از حرکت در تاریخ وحشت ایشان از تغییر و دگرگونی و دلبستگی ایشان به وضع موجود بود. لذا بدلیل همین وحشت ، برای حرکت اجتناب ناپذیر در تاریخ قوانین ثابت و لایتغیر تعریف و تدوین کردند. (به اسارت کشاندن حرکت تاریخ در نظمی لایتغیر)

بهمین قیاس تمایل قائلین به خشونت در اسلام را نیز می توان ناشی از وحشت ایشان از خشونت تعبیر کرد که بمنظور غلبه بر این دلهره جانکاه ، خشونت را تئوریزه و مصادره بمطلوب بنفع خدای خود می کنند.»

مقاله انقلاب سوم

http://www.sokhan.info/Farsi/Enghelab3.htm

***

اما بر خلاف جامعه سنتی، جامعه شبه مدرن ایرانی محل تامین نیاز تشخص طلبانه خود را از دل مبانی و مفاهیم جامعه غربی می گیرد.

از آنجا که این جامعه، خود و مبانی هویتی خود را ذیل استانداردهای تعریف و ارائه شده از انسان غربی بعنوان «انسان برتر» یا انسان مدرن و متجدد برسمیت می شناسد، بر همین اساس جهد وافری دارد تا هر چه بیشتر شاکله ذهنی و عینی خود را بر اساس نُرم های غربی شبیه سازی کرده و از این شبیه سازی احساس تشخص کرده و حظ ذهنی ببرد.

۳۰ سال پیش دکتر علی شریعتی انگشت اشاره خود را بر روی «ریش» بعنوان یکی از نمادهای تمایزطلبانه اقشار و جوامع مختلف گذاشته و معتقد بود:

ریش چیزی نیست جز مشتی پشم! اما همین یک مشت پشم در کشورهای اسلامی مظهر تقدس در آمریکای جنوبی مظهر انقلابی گری و در آمریکای شمالی مظهر هیپی گری است.

اما اکنون و برخلاف دهه ۵۰ «تمایزگرائی و غیریت سازی» واکنش طبیعی اقشار و طبقاتی شده که مایل به تن دادن به نُرم های دیکته شده فرهنگ غربی نیستند.

بر این اساس امروز «ریش گذاشتن» دقیقاً در مخالفت با آن نیتی صورت می گیرد که در جبهه مقابل «ریش می تراشند» و آن دهان کجی به نظم و استاندارد دیکته شده از انسان غربی به عنوان انسان برتر است. این بدین معنا نیست که چنان نظمی بالذات مذموم است بلکه دیکته آن است که بدون توجه به قدرت شخصیت و اختیار و گزینش انسان آن را مذموم می کند.

این دهان کجی را باید به حساب اعتراض و برسمیت نشناختن روایت مسلط غربی از فرهنگ و سنت و رفتار و سلوک غربی و تحمیل آن به جهان تلقی کرد.

اعتراضی به عدم توجه به تجلی انسانیت انسان در فضائل و کمالات اخلاقی ورای ظاهر و شمای بیرونی اش.

گذشته از آنکه نباید و نمی توان این مسئله را از نظر دور داشت که محصول چنان فرهنگ سازی آمرانه ای به غایت استعداد آن را دارد تا مبدل به دهان کجی از نوع بن لادنی شود تا با انباشت نفرت از چنان دیکته کردن هائی اینک هویت و وجود متمایز خود به غرب را با تروریسم و خشونت طلبی به ایشان تحمیل کند.

همچنانکه همین جا و در پاسخ به جناب آقای پدرام که اینجانب را مخاطب قرار داده اند که:

«چگونه شده است که قشر سنتی مورد علاقه شما (!) نسلی بی خاصیت از نظر شما!!! را تولید کرده است؟»

اعلام دارم جنس تنزه طلبی و پارسا کیشی آمرانه حکومت در ایران طی ۲۸ سال گذشته تحقیقاً هم خانواده با استاندارد سازی آمرانه غرب از انسان برتر است که محصولی مشترک می آفریند.

هُرهُری مسلکی و لاقیدی یا بتعبیر آقای پدرام بی خاصیتی جوانان بالیده در فرهنگ انقلاب اسلامی ریشه در همآنجائی دارد که محصولش اسامه بن لادن است و آن:

«عدم توجه به حق انتخاب انسان و تحمیل و دیکته قرائت خودی از انسان برتر به حوزه های تحت سلطه حکومت در ایران و آمریکا در جهان است»

مجموعاً جامعه روشنفکری ایران با تشبث به چنان روایت مسلطی از الگوهای غربی به ارضاء نیاز تشخص طلبانه خود می پردازد.

طنز قضیه آنجاست که ظواهر و بواطن و فرهنگ غربی هر چه که هست برخاسته از جغرافیا و تاریخ بومی این منطقه است اما روشنفکر ایرانی با الگوبرداری کاریکاتورگونه ای از شمایل غربی در ضمیر ناخودآگاه یا خودآگاهش بشکلی کاملاً مهوع دست به ارضا کمپلکس تشخص طلبانه خود می زند.

سال ۲۰۰۴ در بلژیک جشنواره ای تحت عنوان جشنواره فرهنگ ها با عاملیت یونسکو برگزار شده بود و طی این جشنواره شاهد بودیم همه اقوام و ملیت ها ضمن پوشیدن لباس ملی و قومی خود با تشخص و سربلندی در رژه این جشن شرکت کردند اما نوبت ایرانی ها که رسید علی رغم آنکه ایشان برخورداری متنوعی از قومیت ها و البسه تاریخی ایشان از قبیل فارس ها و ترک ها و لُرها و ترکمن ها و کُردها و بلوچ ها و عرب ها دارند، متاسفانه حضورشان در آن رژه فرهنگی اسباب استهزاء حضار را فراهم کرد چرا که تیم شرکت کننده ایرانی شورمندانه با کُت و شلوار و کراوات حضور فرهنگی خود در آن جشنواره را اعلام کردند!

مثال بارز این تشخص طلبی بیمارگونه ورزش اسکی در ایران است که هیچوقت نتوانسته حرفی برای گفتن در ایران از حیث ورزش بودن داشته باشد اما در مقام «تشخّص» بیشترین بهره را به متقاضیانش داده و می دهد.

اصولاً اصرار در راه اندازی ورزش اسکی (ورزشی که تعلق به جوامع اسکاندیناوی با طبیعت سردسیر و پر برف دارد) در ایرانی که اساساً کشوری نیمه خشک و کویری است سند برجسته ای از خودباختگی و مرعوب بودن فرهنگ روشنفکری غربزده ایرانی است.

اصرار کشوری که قرن ها از ناحیه کم آبی و فقد ریزش مناسب برف و باران برخوردار از مشکل آبیاری مراتع در عرصه ملی بوده بر ترویج ورزش اسکی و بی توجهی به صنعت آبخوان داری و مهار آب های هرز را آیا چیزی جز ادا درآوردن به سبک غربی می توان نام نهاد تا بدینوسیله از اعماق وجودشان به سمع و نظر مقتدایشان درغرب برسانند که:

«ببینید ما چقدر مثل شمائیم» و از دیزین و توچال و گاجره و آبعلی مفری برای همذات پنداری خود با انسان غربی تخیل نمایند.

همین ضعف اعتماد به نفس منجر به آن می شود تا جناب آقای بهنود در مقام زبان رسای این جامعه از سر شوق استناد به گزارش پخش شده «رغه عمر» خبرنگار شبکه الجزیره از ایران در فوریه گذشته کند که به زعم ایشان تصویر و زوایای ناشناخته ای از جامعه ایران را به جهانیان نشان می داد.

بگفته آقای بهنود:

«این تصویر زمانی که عکاسی پیست اسکی دیزین را نشان می دهد کارسازست. تا بدانند که ایران سرزمینی کویری نیست که در آن شتر بگذرد. یا عکسی تازه از شمال تهران، برج ها نشسته روی دامنه کوهپایه ها به خصوص وقتی که برف پوشانده باشد دامنه را(!) … چه رسد که «پائولو وودز» می آید و چند صفحه ای فقط عکس در مجله معتبر تایم چاپ می شود از دانیال که رپ می زند، از مریم که سیگار می کشد، از شهناز که دارد دندان مردی را مداوا می کند. از میکی هونتاسیف سویسی که از سی و سه سال قبل از ژنو به ایران آمد و هنوز هست و اینک هم نماینده کداک»

به استناد مقاله آقای بهنود:

تنها خبرنگارانند که می توانند با گشودن گوشه ای از صندوقچه مادربزرگ های نسل جدید ایران، جامعه ای را به غربی ها نشان دهند که از صندوق پاندورا چیزی نمی داند اما هزار کد سربسته تر از کد داوینچی در زندگی دارند. برای شناخت زندگی ایرانی حتما نباید مانند کریستن امان پور که به وی بانوی اول رسانه های خبری جهان لقب داده اند، بستگانی در تهران داشته باشی و میهمانی معمول خانه دخترخاله ها و دخترعموهایت را تبدیل به فیلمی خبری و جذاب کنی. رغه عمر از موزیک زیرزمینی جوانان ایرانی، نوشته و از همه چیز.

بخش هائی از مقاله از مشروطه تا رپ زیرزمینی ـ مسعود بهنود

http://masoudbehnoud.com/2007/02/blog-post_8414.html

تمامیت پیام این مقاله را در همین یک جمله می توان خلاصه کرد که:

«ببینید ما چقدر مثل شمائیم!»

جامعه شبه مدرن ایرانی از حیث دین مداری نیز خصلت های منحصربفردی دارد.

موضوعیت و مناسبت اسلام برای این قشر چیزی در حد مدالیومی است جهت آویختن به سینه.

چنین نحله ای از دین برخوردار از خدائی مینی مال و حداقلی است که کمترین نقش را در مبانی اندیشگی و الگوهای رفتاری قائلین به چنین خدائی را عهده داری می کند.

چنین دینی صرفاً توسلی است برای ارضاء نیازهای نوستالوژیک انسان. دین و خدای بی خاصیتی که بود و نبودش علی السویه است.

دین و خدائی آنتروپومورفیسم (شکل گرایانه)

اسلامی شعائری و مناسکی.

اسلامی که به تعبیر دکتر شریعتی برخلاف صراط انبیا که نمایاننده راه رستگاری به انسان بود، منقطع از مبدا و مقصد و تزئین شده به مناسک و شعائر و ظواهر، مرجع ستایش و بالیدن و پرستیدن شده.

صراطی که برای رفتن و رستگاری بود، در این خوانش مبدل به عتیقه ای قیمتی برای بالای رف و طاقچه نشینی شده.

بقول سعید حجاریان «دینی که از طریق رنگ و شکل و بو دادن به خدا با علم و کتل و آئینه کاری و مقرنس و معرق در جستجوی فهم عوامانه از خداوند است.»

زنده باد اصلاحات ـ سعید حجاریان:

http://www.ayande.ir/1385/08/post_76-printable.html

همان چیزی که در مقاله «عَلـَم از تکیه رفت» اسباب دلتنگی جناب آقای بهنود از مبارزه حکومت با سمبل های خرافی دین را فراهم کرده و در مقام گلایه می نویسد:

«به باورم هزار کارست که باید جلویش را گرفت که علم گردانی آخر آن هاست» و در همان نوشته خاطره سفر خود به ابیانه را با ابراز دلتنگی از غیبت علم و کتل قدیمی این شهر آنگونه مرثیه می سرایند که:

«در سفری به ابیانه سراغ تکیه را گرفتم که سال ها پیش دیده بودم. می خواستم بدانم بر سر علم و کتل قدیمی اش چه آمده. دیدم عجبا به جای علم یک جسم نکره آهنین در پشت نرده ها حبس است، مثلا نوشده علم قدیمی که کناره های چرمی و مسی داشت و پرهای طاووس و مخمل دوزی. یادم هست علم ها را هر سال کدبانوها از ده بیست روز مانده به محرم تعمیرمی کردند. فلزهایش را با سرکه و خاکستر می شستند و برق می انداختند، استادکاران هم پر طاووس ها و شاخک ها را راست و محکم می کردند. حالا علم ابیانه ساکن مجموعه داری است یا ساکن موزه ای معتبرست لابد … من که روزگاری شمایل و پرده جمع می کردم و کلکسیون خوبی داشتم که از دستم رفت …

دیگر سال هاست در روضه خانه سادات اخوی آن منبر هشت گوش نیست، که نیازمندان شب زیرش بیتوته می کردند و سادات با شال سبز، دم در قیطان سبز نمی بندند به مچ ها، به امید شفائی طرفینی … خدا از سر تقصیرشان بگذرد که بوی خوش از گلاب قمصر گرفتند و به عطر شابدولعظیمی ساخت کراچی دادند. تسبیح های شاه مقصود زیتونی ساخت هند، از همان کارخانه که گردن بند برای اکسه سوار می سازد … این ها همه را گفتم تا بگویم که این علم و کتل و اذنابش در فرهنگ شیدائی کودکی ما، و همه ما، جائی دارد خوش و خنک.»

مقاله علم از تکیه رفت ـ مسعود بهنود:

http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/01/blog-post_30.html

از سوی دیگر جامعه شبه مدرن ایرانی با چنان مبانی شکل گرایانه ای از دین (آنتروپومورفیسم) خود را در پناه کاریکاتوری از سکولاریسم غربی تعریف می کنند.

هر اندازه خاستگاه و دغدغه سکولاریسم در غرب، آغشته به عنصر دین ورزی و دین دوستی جمعی از مومنان برای کوتاه کردن تعدیات و دخالت های ارباب قدرت و کلیسا از حوزه ایمانیات مومنان بود، جامعه شبه مدرن ایرانی با شعار تفکیک حوزه خصوصی و عمومی از سکولاریسم استتاری مراد می کند تا بدینوسیله بتواند شل ایمانی و عدم تقید خود به مسلمات و باورهای دینی شان را بپوشاند.

سکولار ایرانی در کمال بی صداقتی صراحت آن را ندارد تا با پذیرش مسئولیت کاهلی و کم تقیـدی وبی تقیـدی خود به دین اش، تابلوی موجودیت واقعی خود را به دست گیرد.

اوج مبانی سکولاریستی این طبقه خلاصه شده در دو بیتی معروف همام اصفهانی است که:

می بخور، منبر بسوزان، آتش اندر خرقه کن

ساکن میخانه باش و مردم آزاری نکن

ایشان هیچوقت هم حاضر نشدند به این پرسش ساده پاسخ گویند چرا حاضر نیستند در کنار اجتناب ممدوح از «مردم آزاری» امتناع از می خوارگی و منبر سوزی را نیز اقبال کنند.

چه اشکالی دارد سکولار ایرانی هم تراز با تقید مذهبی و زیست مومنانه سکولار غربی:

می نخورد ، منبر هم نسوزاند، مردم آزاری نیز نکند؟ و یا در ازای عمل به آن منهیات لااقل در پناه عنوان «سکولار» خود را استتار نکرده و نامی واقعی بر سلوک خود بگذارد.

بر همین اساس می توان اظهارات اخیر اکبر گنجی در توصیف اصول دینداری را مناقشه آمیز تلقی کرد.

گنجی طی سخنرانی در دانشگاه کلمبیا (اسفند ۸۵) در تشریح مبانی دینداری با اشاره به آیه «لااکراه فی الدین» تاکید می کند:

«از آنجا که به صراحت در قرآن نوشته در دین اکراه نیست و هیچ کس را نمی توان مجبور کرد و پیامبر همیشه در مواجهه با مشرکان و کافران پس از پایان گفت و گو تاکید می کرد : شما به راه خود و ما به راه خود»

چیزی که ایشان در این استنتاج خود نادیده گرفته آنست که گزاره لااکراه فی الدین امری پیشینی در دین است.

عدم وجود کراهت و اجبار در دین بمعنای تـَخیّــُر انسان در تحقیق و باور و پذیرش قلبی و اعتقادی جهت ورود به دین است.

در این مقام است که اکراه و اجبار در ورود به دین از جانب صاحب دین تصریح شده و پس از ورود آگاهانه و آزادانه به آن، دین بصورت پکیجی در اختیار مومنین قرار می گیرد. از این مقام به بعد منطقاً نباید برخورد گزینشی با دین تحت عنوان تخیر و لااکراه فی الدین با احکام و مسلمات دین داشت.

در این مقام دیگر نمی توان گفت مسلمانم اما بدلیل خوانش متفاوتم از دین، حجابش را یا نمازش را یا جهادش را یا معادش را برنمی تابم!

در مقام تمثیل متقاضی شغل در جامعه در انتخاب شغل مُخیر است تا با مطالعه و تحقیق آزادانه و آگاهانه شغل مناسب خود را برگزیند اما بمجرد انتخاب و ورود به حرفه مورد نظر، دیگر نمی تواند برخورد سوپر مارکتی با آن داشته و دلبخواهانه بخش هائی از مسئولیتش را پذیرفته و از زیر بار بخش هائی دیگر شانه خالی کند.

این بمثابه آن می ماند که جامعه رانندگان پس از شرکت آگاهانه در آزمون اخذ گواهینامه، در مواجهه با تابلوهای هشداردهنده کنار جاده مدعی قرائت منحصربفرد و متفاوت خود با قرائت مرجع شده و بر همین اساس برخورد دلبخواهانه با قوانین موضوعه حاکم بر راکب و مرکوب نمایند.

هر چند جناب آقای دکتر سروش به ظرافت مبدع نظریه ظاهرالصلاح «صراط های مستقیم» شدند و بر همان سیاق منکر تفسیر یا قرائت مرجع از دین و صراط منحصر بفرد از دین معرفت اندیشانه شدند. اما آنچه که در این نظریه کمتر مورد تفطن قرار دارد آنست که «صراط های مستقیم» قابل خوانش در هندسه اقلیدسی است.

در هندسه اقلیدسی است که از یک نقطه خارج از خط می توان بی نهایت خطوط در حد فاصل «خط و نقطه» مفروض ترسیم کرد و تصادفاً همه آن خطوط نیز مستقیم خواهند بود. اما غیر قابل کتمان است که در همان هندسه اقلیدسی از یک نقطه خارج خط یک خط و فقط یک خط می توان عمود بر آن رسم کرد.

علی الظاهر نظریه صراط های مستقیم تکلیف خود را با فلسفه بعثت انبیا روشن نکرده که در نظام اقلیدسی می تواند همان خط عمود میان نقطه خارج از خط مفروض شود که کوتاه ترین و مطمئن ترین صراط است.

این درست است که برای رسیدن از نقطه A در بالای تپه به نقطه B در پائین تپه همه صراط ها معطوف به مقصدند. لیکن طبعاً تفاوت است میان انتخاب صراطی شوسه و مهندسی ساز که تضمین کننده بسلامت رسیدن به نقطه B است با سقوط از نقطه A به دره جهت رسیدن سریع تر به نقطه B

هر چند این صراط نیز به مقصد می رسد اما احتمالاً در چنین صراطی، این جسد سالک است که در مقصد تحویل داده می شود!

گذشته از آنکه نظریه «صراط های مستقیم» تکلیف صراط های ناصوابی چون بن لادنیسم را روشن نکرده که چگونه این خوانش در کنار خوانشی رحمانی از دین مشترکاً توان آن را دارند تا سالک خود را به مقصد برسانند؟

بویژه آنکه جناب سروش در گفتگوی خود با «جان هیک» حوزه پلورالیسم دینی را از اسلام معرفت اندیش به سطح اسلام هویت اندیشانه نیز تسری داده آنجا که تصریح داشته اند:

«پلورالیسم نه تنها آموزه های کلامی بلکه فقه و اخلاق را هم در بر می گیرد»

بر این اساس ظاهراً گریزی نیست جز آنکه نظریه «صراط های مستقیم» را مجموعه خطوط مستقیمی در حد فاصل دو خط متنافر در هندسه اقلیدسی فرض کنیم که هر چند جملگی مستقیم اند اما جملگی دیگر خطوط مستقیم موجود در حد فاصل آن دو خط متنافر را بتناوب قطع می کنند و آن نقاط تقاطع، همان نقاط افتراق و خوانش های متفاوت و بعضاً متناقض از دین است. در این صورت و علی القاعده برای صائب بودن نظریه صراط های مستقیم باید خوانشی کوانتومی از خداوند را مبنا قرار داد تا در پناه چنان «خدای کوانتومی» بتوان جمیع صراط های ختم به آن نقطه را مستقیم فرض کرد در غیر این صورت مقرون به صحت ترین خوانش از نظریه صراط ها را باید در هندسه هذلولی کاوید.

طبعاً در هندسه هذلولی فهم از خداوند را می توان در قالبی منشوری قرار داد.

در چنین خوانشی، خداوند از حالت کوانتومی خارج و به مثابه منشور به تعداد انسان ها تکثیر و هر انسانی با «خوانش منحصربفرد خود» از «خداوند منحصر بفرد خود» سالک صراط مستقیم فی مابین خود و خداوندش خواهد شد.

در هندسه هذلولی است که می توانیم یکتائی خط موازی را رد کرده و از هر نقطه خارج خط بیش از یک خط موازی با آن ترسیم کنیم.

هندسه هذلولی این اجازه را به نظریه می دهد تا با تکثیر خطی «خدای کوانتومی» و چرخش خط مستقیم بندگان حول محور آن خدای متکثر، بی نهایت خطوط موازی استحصال شود تا منشوری از خطوط مستقیم بین بندگان و خدایان را قابل فهم کند.

علی رغم این، مشکل نظریه صراط های مستقیم کماکان لاینحل می ماند که راه حل پلورالیسم دینی برای حل نزاع در برخورد صراط های مستقیم اما متقاطع در حد فاصل خطوط موازی بندگان و خدایان چیست؟

***

اکنون و در بازگشت به پرسش جناب آقای پدرام مبنی بر چیستی عقبه تاریخی و اجتماعی طبقه سنتی ایران و نقطه تماس آن با جناح محافظه کار فعلی شفاف تر می توان جامعه سنتی و شبه مدرن ایران را کالبدشکافی کرد.

اینک و با توجه به مفروضات فوق نمی توان منکر شد که دو جامعه سنتی وشبه مدرن ایران با جمیع مختصات فرهنگی و اجتماعی و با دو پیشینه متفاوت و یک نیاز مشترک تشخص طلبانه و مرجعی متفاوت برای ارضاء این تشخص طلبی نقش محوری در تاریخ تحولات معاصر ایران را عهده داری کرده اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مختصات جامعه سنتی:

ـ سلفی گری (دلبستگی به اسلام مدینه النبی)

ـ خود آزاری و دیگر آزاری توامان (مازوخیزم ـ سادیسم)

ـ اقتدارگرائی توام با انقیاد طلبی (عملگرائی مرید و مرادی)

ـ خوف زدگی با استتار کین ورزی.

مختصات جامعه شبه مدرن:

ـ شکل گرائی دینی(آنتروپومورفیسم)

ـ غرب باوری در ازای خودباوری(فقداعتماد بنفس)

ـ رخوت و بی عملی اجتماعی (ابلوموفیسم)

ـ شبه سکولار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فقط از آنجا که جناب آقای پدرام در ذیل پرسش چیستی جامعه سنتی و چگونگی تعلق ایشان به جناح محافظه کار تصریح داشته اند که:

«به گواه تاریخ، قدرتمندی در ایران صرفاً به داشتن پایگاه اجتماعی نبوده و عوامل داخلی و خارجی متعددی در این زمینه تعیین کننده بوده و هست» لازم به توضیح می دانم که شخصاً ۳ مرجع اصلی قدرت در تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران را قابل رویت می دانم. پیشتر نیز طی مقاله «صمد و عین الله» از این سه تحت عنوان «آب» و «نفت» و «دین» یاد کرده ام که جملگی برخورداران از خود را برخوردار از پایگاه اجتماعی و طبعاً قدرت سیاسی کرده و می کنند.

جهت تفصیل می توانند به کلیت آن مقاله رجوع فرمایند

مقاله صمد و عین الله

http://www.sokhan.info/Farsi/Samad.htm

جناب آقای پدرام اگر مولفه دیگری از قدرت در ایران جز این ۳ سراغ دارند که توان بسیج توده ای یا تحمیل تبعیت توده ای را دارد موجب کمال امتنان است تا معرفی نمایند.

در پایان تنها با اشاره به آن بخش از فرمایش آقای پدرام مبنی بر آنکه:

«صبوری جناب آقای خاتمی در بحران آفرینی های محافظه کاران قبل از آنکه تائیدی بر اثبات صحت انتخاب آقای خاتمی توسط هوادارانش باشد، معطوف به آن بود که ایشان به مخالفانشان نیز اثبات کنند: اشتباه کرده اند که به او رای نداده اند»

لازم به ذکر می دانم این استدلال قبل از واقعی بودن به تعارف بیشتر شبیه است.

البته شخصیت موجه و قابل احترام آقای خاتمی غیر قابل کتمان است اما چنین استدلالی از دل ۸ سال ریاست جمهوری بحرانی ایشان استخراج کردن بیشتر ناظر بر اتیکت فروشی سخت باورانه است تا بیان واقعیت. کمااینکه شخصاً و در همان سال نخست ریاست جمهوری ایشان چنین رویکرد متساهلانه ای را با توجه به نگاه «دیوژنی» ایشان به سیاست پیش بینی کرده بودم که جهت پرهیز از اطاله کلام جناب پدرام را به مقاله «کفش سیندرلای خاتمی» ارجاع می دهم.

مقاله کفش سیندرلای خاتمی:

http://www.sokhan.info/Farsi/Cinderela.htm

با تشکر ـ داریوش سجادی

۸/فروردین/۸۶

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیرنوشت:

۱ـ مقاله بحران اعتماد:

http://www.sokhan.info/Farsi/Betemad.htm

۲ـ زن ایرانی که قرار بود با شعار آزادی از تار و پود مناسبات خرافی و متحجرانه فرهنگ سنتی خارج شده و از حقوق مشروع شهروندی برخوردار شود تحت آموزه فرهنگ مدرنیته غربی صرفاً در دایره تنگ کالائی بمنظورتامین نیازهای سکشوال سمعی و بصری و جنسی آقایان تعریف شد.

مدرنیته غربی هرگز حاضر به پاسخگوئی به این پرسش نشد که شعار و آرمان بلند آزادی زن چه نسبت و ارتباطی با نوع پوشش زنان دارد؟ آیا واقعاً زن نمی توانست بدون حظ بصر سکشوال رساندن به مردان در سطح جامعه از حقوق طبیعی و مشروع خود برخوردار شود؟

طنز قضیه آنجاست که هر اندازه جامعه سنتی در ایران حیا زنان را اجباری کرده در غرب تحت تاثیر تشویق فرهنگ برهنگی بعنوان متجدد بودن زن، بی حیائی زن اجباری شده.

زن در چنین جوامعی زیر فشار سنگین تبلیغات سکس سالارانه، مجبور شده با ذائقه سازی مصنوعی و مد سالاری نزول شخصیت خود در حد یک کالای صرفاً سکشوال برای تامین منویات نظربازانه و شهوانی مردان را برسمیت بشناسد.

فرجام این بی حیائی اجباری به آنجا رسیده که آوازه خوانی مبتذل چون جنیفر لوپز در آمریکا با شعف و افتخار بابت بیمه یک میلیون دلاری باسن خوش کمانش! به دیگر هم جنسان خود فخر بفروشد.

زنی که قرار بود در مدرنیته با تکیه بر قوای عقلی ببالد و قد بکشد، اکنون کسب مدال برسمیت شناخته شدن شخصیت و موجودیت اش را مدیون حجم برجستگی مخزن مدفوع خود شده!!!

این توهین به شخصیت و هویت و موجودیت زن نیست که علی رغم تصریح اعلامیه جهانی حقوق بشر در سطر نخست خود مبنی بر برسمیت شناختن منزلت ذاتی همه اعضای خانواده بشری، اینک در رسانه های غرب برای تبلیغ فروش خمیر دندان تا گیربکس تریلی هم باید آن را از میان طنازی بیکینی پوشان پری روی اطلاع رسانی کرد و صدای هیچ زن یا مدافع حقوق بشری نیز به نشانه اعتراض که «این توهین به شخصیت و موجودیت حقیقی و انسانی زن است» بلند نشده و نشود؟

حال بگذریم از آنکه جناب آقای محمد علی ابطحی در وب نوشت خود ضمن مخالفت با تحقیرآمیز بودن استفاده از زنان در تبلیغات خیابانی و تلویزیونی می فرمایند:

«من البته این حرف را قبول ندارم و معتقدم چنین دیدگاهی ناشی از نگاه جنسی به زنان است؛ زیرا زن مظهر زیبائی است و به این علت که زیبائی می‌تواند جاذبه‌ای ایجاد کند چنین می‌کنند»(!)

گفتگوی تمدن و روز زن ـ محمد علی ابطحی ـ وب نوشت:

http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146307964

هر چند چنین اظهاراتی به صفت ظاهر زیبا و روشنفکرانه و احتمالاً زن نوازانه است اما قرار دادن ناشیانه یک عکس در وب نوشت فکت قابل استنادی از مکنونات جنسی کسانی را در اختیار گذاشت که از بد حادثه در سال های جوانی به اقتضای نیاز انقلاب و تقبل مسئولیت های انقلابی شان، فرصت جوانی کردن به اقتضای نیازهای جوانانه شان را از دست داده و اینک در جستجوی زمان از دست رفته خفض جناح ناشیانه می کنند!

محمد علی ابطحی در مصاحبه با روزنامه همشهری ـ ۹مرداد۸۳:

من خیلی زود وارد عرصه مدیریت شدم … این مسئله بعد از هر انقلابی کاملاً طبیعی است… جوانی من به نوعی رنگ و بوی سیاسی داشت، به هیچ وجه نمی توان با جوانی های الان آن را قیاس کرد. ما خودمان را از طریق فعالیت های سیاسی تخلیه می کردیم.

(با پوزش از جناب ابطحی)

درخت ـ وب نوشت محمد علی ابطحی:

http://www.webneveshteha.com/miscphotos.asp?id=1283

زمانی حضرت مولانا در توصیف شخصیت انسان تصریح می کرد :

ای برادر تو همه اندیشه ای

و اینک پیام مدرنیته غربی به زن آن است که:

ای خواهر تو همه ماهیچه ای!

طبیعی است در چنین فرهنگی نباید تعجب کرد چنانچه آنجلینا جولی فاحشه ای از هالیوود که اشتهار به نقش آفرینی کثیف ترین سوژه های سکشوال در مقابل دوربین سینما دارد و در مقام شهرت در مقابل دوربین عکاسان کام در کام برادر تنی خود می گذارد، نهایتاً از جانب یونیسف بعنوان نماینده حسن نیت جهت کمک به کودکان انتخاب شود!

گوئی زمین از حجت خدا خالی است و تنها همین یک نفر برای عهده داری امور انساندوستانه باقی مانده.

این یعنی توهین به شعور بشریت و دریدن مرزهای اخلاق و الگو ساختن از هرزگی به بهانه برخوردار بودن زن از حقوق مشروع شهروندی است.

ظاهراً در عکس دست راستی دو جوان ایرانی متاثر از الگوسازی هالیوود با زدن عینکی مشابه قهرمانان هالیوود در خلسه خود «آنجلینا جولی» و «برت پیت» بینی فرو رفته و در حال همذات پنداری با ایشانند!

در این منظومه بیشترین تضییع از حقوق زن با لعاب شیک مدرنیته صورت می گیرد و هیچکدام ازمراجع حقوق بشری ارزنی به دفاع از شخصیت انسانی زن بر نمی خیزند.

رسالت قلم:

http://www.sokhan.info/Farsi/Tavoos3.htm

مبانی چنین خوانش سکس سالارانه ای از زن را باید و می توان از دل مناسبات متحجرانه کلیسای قرون وسطی استحصال کرد.

مدرنیته موجود در جغرافیای غرب صرفاً واکنشی به عصر اسکولاستیک است. عصری که کلیسا حاکمیت بلامنازع را بر مقدرات جامعه داشت. در نگاه به مبانی مدرنیته نمی توانیم برای سه مؤلفه که خود را بیش از دیگر مولفه ها به جامعه و مبانی و فلسفه سیاسی آن تحمیل می کنند، حساب ویژه ای باز نکنیم.
این سه عامل عبارتند از:

ـ اصالت انسان (Humanism)

ـ گیتی گرائی (Secularism)

ـ سکس سالاری (Sexualism)
پاره ای از اندیشمندان بروز اصالت انسان در جهان مدرن را پاسخی به مناسبات خدایگان ـ بنده ای تلقی کرده اند که از دل آموزه های دینی کلیسای قرون وسطی برمی خاست. به عبارت دیگر ما در عصر اسکولاستیک شاهد وجود خدائی قاهر و انسان مقهور هستیم. یعنی خدای موجود در عصر اصحاب مدرسه، خدائی است که بر کلیه مقدرات بنده ناظر و حاکم است و انسان مقهور قدرت فائقه آن خداست و کلیه مقدراتش از قبل تبیین و تدوین شده. بنابراین هیومنیزم امروزین در مدرنیته غربی را باید پاسخ یا واکنشی فرض کنیم به آن خدای قاهر. این بار انسان برخاسته از دل مدرنیته با نفی چنان خدائی قاهر و با نفی چنین مقهوریتی در مقابل آن خداوند، بر روی پاهای خودش می ایستد واعتماد به نفس پیدا می کند.
همچنانکه سکولاریزم نیز می توان واکنش به آخرت گرایی مزمن دوران قرون وسطی تلقی کرد.
آخرت گرائی که نگاهی پرمذمت به دنیا داشت و اساساً دنیا را دار معصیت و گناه می دانست و انسان را نیز گناه کار ذاتی معرفی می کرد که یگانه رسالت وی رنج کشیدن و بتعبیری مازوخیزم اقتصادی در طول حیات دنیوی بود تا بدینوسیله بتواند خود را رستگار و منزه نماید. طبعاً از دل چنین تفکر افراط گرایانه ای می توان و باید سکولاریزم را به عنوان یک واکنش چشم انتظار بود.
سکولاریسمی که نه تنها دنیا را مذموم نمی بیند بلکه از سر شوق مایل به بهره برداری و برخورداری هر چه بیشتر از این دنیاست تا جائی که مکتب اصالت لذت هم از دل چنین سکولاریسمی خلق می شود.
سکشوآلیزم در جهان مدرن نیز بر همین قیاس مبتنی است. اینکه در قرون وسطی شاهد کلیسائی هستیم که مدعی پیامبری است که نه مادرش آمیزش جنسی با مردی داشته و نه پیامبرش تن به ازدواج با هیچ زنی را داده، طبعاً تبعات و فهم چنین رویه ای در کلیسا منجر به مذمومیت سکس و آمیزش جنسی خواهد شد.تبعاتی که منجر به بروز پدیده ای در اندیشه دین ورزانه مسیحیت کاتولیک شد تحت عنوان کشیش و راهبه که هر دو اصلی ترین عبادت خود را پرهیز از ازدواج قرار داده اند. چرا که نگاه ایشان به سکس نگاهی مذموم است. اینکه می بینیم در جهان مدرن، سکس اگر چه حرف اصلی نیست اما یکی از حرف های اصلی است! این را می توان و باید به حساب واکنش غریضی و اجتناب ناپذیر نگاه مذمومانه کلیسای قرون وسطی به سکس تلقی کرد.

بمنظور اجتناب از اطاله کلام ، جناب آقای پدرام را به سلسله مباحث خود با حجت الاسلام محسن کدیور تحت عنوان «اسلام سنتی، اسلام نواندیش و مدرنیته» ارجاع داده که طی آن مفصلاً در این خصوص بحث شده:

اسلام سنتی، اسلام نواندیش و مدرنیته ـ مباحثه با دکتر محسن کدیور:

قسمت اول

http://news.gooya.eu/columnists/archives/041928.php

قسمت دوم

http://news.gooya.eu/columnists/archives/043009.php

قسمت سوم

http://news.gooya.eu/columnists/archives/043680.php

قسمت چهارم

http://news.gooya.eu/columnists/archives/044153.php

قسمت پنجم

http://news.gooya.eu/columnists/archives/045081.php

نکته حائز اهمیت آنست که برخلاف بی حیائی اجباری تحمیل شده به جامعه زنان در غرب، سیاست های آمرانه جمهوری اسلامی در ترویج باحیائی اجباری زنان نیز رویه دیگر چنین افراط گرائی است که اتفاقاً محصولی مشترک آفریده.

جشنواره آدم برفی ها در کردستان طی سال ۸۳ مثالی برجسته از ناکامی سیاست های منزه طلبانه آمرانه حکومت در حیای اجباری زنان را بوضوح به تصویر می کشید.

متعاقب برگزاری آن جشنواره یکی از سایت های اینترنتی عکسی از آن جشنواره را با زیر نویس افشاگرانه ای به این مضمون منتشر کرد:

«مردم با چه زبانی به حاکمیت بگویند از حجاب و حجاب برتر خسته شده است؟»

پیک نت ـ ۱۱ بهمن ۱۳۸۳

«مردم» (!) با چه زبانی به حاکمیت بگویند از حجاب و حجاب برتر خسته شده اند؟

سایت پیک نت ـ ۱۱بهمن۸۳

اشتباه ناشیانه نویسنده آن زیر نویس آنجا بود که کلمه «مردان» را جایگزین «مردم» در این اعتراف کامجویانه از زنان کرده بود. عکس فوق خود بخوبی گویای این مطلب است که تندیسی از زنی بی حجاب با ابراز خلل و فرج اش آن هم در محاصره انحصاری مردان بجای زنان !!! فریاد کامجوئی تن خواهانه مردان از زنان علی رغم تحمیل سیاستهای اجبارانه حجاب به جامعه نسوان ایران طی سال های بعد از انقلاب است.

بر همین مبنا بی مناسبت نیست چنانچه مسئله حجاب یا بی حجابی زنان را مشکل و دغدغه مردان بدانیم تا زنان!

پنج سال پیش آذر نفیسی، بانوئی علی الظاهر فرهیخته و صاحب نظر طی یک میزگرد سیاسی در تلویزیون VOA با هیجان توام با قاطعیتی در مقابل دوربین تلویزیون اعلام کرد:

در حال حاضر دختران ایرانی با همین ماتیکی که من بر لبهایم در این میزگرد کشیده ام در حال مبارزه با رژیم در سطح خیابانها برای گرفتن حقوق خود هستند!!!

صرف نظر از مناقشه آمیز بودن چنین ادعائی که قرار است یک رژیم از ناحیه ماتیک دختر خانم های ایرانی به صرافت اعطای حقوق زنان در ایران بیفتد،اما نکته ای که این خانم محترم ناگفته گذاشت آن بود که نفس برخورداری لبان یک خانم به سرخی ماتیک که در کسوت یک کارشناس در یک بحث کارشناسانه شرکت کرده چه محلی از اعراب دارد؟

اساساً کشیدن یا نکشیدن ماتیک چه توفیری در غنای اندیشه و فکر ایشان دارد که قرار است در یک میزگرد سیاسی مباحث کارشناسانه و فرزانگی اندیشه خود را از طریق لبهای خود به سمع مستمعین برساند؟

توقع بینندگان یک میز گرد تخصصی از حضور یک بانوی کارشناس استماع تراوشات مغزی ایشان از ناحیه دهان ایشان است نه رویت خوش رنگی یا کمرنگی لب های وی! طبعاً کشیدن یا نکشیدن رنگ بر لب کمترین تاثیری بر غنای فکری و فرزانگی اندیشه هیچ بانوئی نگذاشته و نخواهد گذاشت.

۳ـ دکتر چنگیز پهلوان سال ۷۷ طی مقاله ای در هفته نامه راه نو اظهار داشت: انقلاب ایران در بهمن ۵۷ توسط روحانیت «های جک» شد! چنانچه با تسامح این ادعا پذیرفته شود جای این سوال را باقی می گذارد چه اشکالی بر چنین رُبایشی وارد است؟ دنیای سیاست تعلق به بازیگران زرنگ تر دارد. قطعاً وقتی پیش از این، دو بار جریان روشنفکری سکولار در انقلاب مشروطه و نهضت ملی کردن صنعت نفت، انقلاب و نهضت را از روحانیت «های جک» کرد، اینک نباید مقابله بمثل ایشان در بهمن ۵۷ را برنتابند.

گذشته از آنکه در صورت پذیرش چنین رُبایشی توسط روحانیت در بهمن ۵۷ و مدیریت ۲۸ ساله آن انقلاب طی سال های بعد، اکنون روشنفکری سکولار باید پاسخگوی ضعف مدیریت خود باشند که چرا ایشان انقلاب مشروطه را که با پایمردی روحانیت و قدرت بسیج توده ای ایشان فراهم شد، علی رغم بیرون راندن روحانیت و تصاحب انحصاری مدیریت آن نتوانستند به پیروزی نهائی برسانند و محصول آن سر از دیکتاتوری ۵۰ ساله پهلوی ها درآورد.

همچنانکه ایشان باید پاسخگو باشند نهضت ملی کردن صنعت نفتی که با پایمردی مشترک مرحوم مصدق و آیت الله کاشانی و توان بسیج توده ای روحانیت بنفع نهضت شکل گرفت، چرا این جنبش در فردای ملی شدن صنعت نفت توسط روشنفکری سکولار مصادره و توسط ایشان عذر روحانیت خواسته شد؟

گذشته از آن چرا روشنفکری سکولار که از اساس توان بسیج توده ای در ایران را نداشت بی محاسبه آیت الله کاشانی را از خود راند تا در روز واقعه (کودتای ۲۸ مرداد) چند فاحشه شهرنو و اراذل گود زنبورک خانه در معیت شعبان بی مخ بتوانند طومار نهضت مرحوم مصدق را در هم بپیچند؟

روشنفکری سکولار باید پاسخگوی این اشتباه بزرگ تاریخی خود باشد که چگونه انحصار طلبانه دستآوردهای نهضت ملی کردن صنعت نفت را با بی تدبیری خود به شکست کشاندند؟

ایشان که بدون روحانیت توان بسیج توده ای را نداشتند چرا هرگز و حتی بعد از گذشت ۵۳ سال از آن تاریخ حاضر به پاسخگوئی به این پرسش گزنده نیستند که:

«در ظهر ۲۸ مرداد، کجا بودند سربازان جان بر کف مرحوم مصدق تا در مقابل چند رذل و رجاله شهرنو، مقاومت و پایمردی بنفع دستآوردهای نهضت ۲۹ اسفند نمایند؟»

ملحقات:

ـ مقاله Now What? ـ نقدی بر فراخوان رفراندوم تغییر قانون اساسی:

http://www.sokhan.info/Farsi/What.htm

ـ کیهان و عاشقانش:

http://www.sokhan.info/Farsi/Kayhanlove.htm

ـ کاشفان فروتن شوکران:

http://www.sokhan.info/Farsi/Kashefan.htm

0

پاسخ دهید


6 − = 5